تبليغاتX
نجوای تنهایی - به یاد با هم بودنهامون

دستهایم را بر پوست سیاه شب می سایم

یک خلاء

تهی از زیستن

محو می شوم در تاریکی

بی تو مانده ام

تنها

دلم تنگ شده برایت

و نوشتن برای توچقدر آسان است  

مثل قصه گفتن برای کبوترها

وقتی برایشان دانه می پاشی

مثل گوش دادن به آواز یکریز قناریها

مثل پرواز کردن وقتی دو پا بر زمین داری

مثل نگاه کردن و دیدن

گوش دادن و شنیدن

دلم برای سادگیهامان تنگ شده

ساده بودن چه ساده بود وقتی که با تو جاری می شدم

مثل دریا ... میدانی!

دلم برای بی پروائی هامان تنگ شده

وقتی که به یکباره

روبروی هم

عریان می کردیم

تمام روحمان را ...

دلم برای تو

دلم برای من وقتی که با تو بود

دلم برای یکی بودن هامان تنگ شده ...

سفرت کوتاه است

ــ اما ــ

دلم به این کو تاهی ها عادت ندارد

برگرد کنار من

بی تو در خلاء مانده ام ...

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 16:27  توسط م | 
!!

*************************************** **************barf