تبليغاتX
نجوای تنهایی - محکوم به زندگی
 

حس يك اعدامي رو دارم كه نمي دونه به چه جرمي اعدام مي شده ! دستها و پاهايش بسته است وبه جاي چشم هايش ، دهانش رو بستند . فريادش به جايي نمي رسه و هيچ كس جواب نگاه ملتمسانه اش رو نمي ده ، خبري از دادگاه و قاضي نيست .
حتي نمي تونه از خودش دفاع كنه .
بالاخره لحظه موعود فرا مي رسه ! بالاي يك چهارپايه ايستاده . بدون اينكه حرف آخرش رو زده باشه يك نفر از پشت مي زنه زير چهارپايه . “ بي انصاف حداقل چشمهايم رو         مي بستي “ . بين زمين و هوا معلق مي شه . بدنش فشار زيادي را تحمل مي كنه .
ديگه نمي تونه نفس بكشه . ضربان قلبش كند مي شه . چشم هايش سياهي ميره . درست اون لحظه اون لحظه اي كه با تمام وجود مرگ را احساس مي كنه ، هموني كه زده زير چهارپايه مي كشدش پايين ! خم مي شه و آروم زير گوشش مي گه : “ نه ! مرگ براي تو كمه ! تو محكوم به زندگي هستي “

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 11:35  توسط م | 
!!

*************************************** **************barf