تبليغاتX
نجوای تنهایی - حق با تو بود
 

حق با تو بود:

"چه اجبار بی علتی به بودن به ماندن"

تو که نباشی

چرخش فصلها بیهوده است

برای این مزرعه خشک و بی محصول

چه فرقی دارد بهار یا پاییز؟

جای تو خالی

دل زمین و اسمان

اب و افتاب را به دود می اورد

حتی زاغ های بد ترکیب این مزرعه

دلتنگ شانه های استوار تواند!

حالا تنها یادگار تو

در این دشت بی انتها

فریادیست که تا ابد

باد ان را همه جا با خود خواهد برد

"و این فریاد است که می ماند فریاد..."

حالا بیا تا امشب برای تو بگویم

که دلم چقدر تنگ است...

چه خوب است اگر میتوانستیم پرواز کنیم . چه خوب بود اگر میتوانستیم بدانیم که اخر چرا

باید قلبهای یکدیگر را بشکنیم چرا باید همدیگر را ازار دهیم.

در حالی که می دانیم در این دنیا جز مشتی خاک چیزی نیستیم.

سرانجام خواهیم یافت که باید دوست داشت و دوستی کرد که لحظه ها پشت سر هم

 مانند عقربه های ساعت میگذرند و زمان بی توقف به فریاد زندگی به جلو میرود و انسانهای

 خوب و مهربان در چنگال مرگ اسیر میشوند....

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 10:38  توسط م | 
!!

*************************************** **************barf