تبليغاتX
نجوای تنهایی - برزخ اما بهشت

 

 

باور كنيد

همه چيزامن و امان است...

نه انگشتان من نشاني از بغض ديشب به دل دارند

ونه چشمهايم سرود غربت ميخوانند

و نه ديگر اوايي فرياد سكوت شب هنگام سر ميدهد

اينجا در اين نقطه از بي قانون ترين روابط دنيا

وقتي لبهاي من به شيريني نامي رستگار مي شوند

ديگر نه من گله اي از پاييز دارم...

ونه دستان من نشاني از غارت زمستان بر چهره خود..

همه هستيم از چرخش يك نام بر ورقهايم زنده ميشود

و من اينبار به خاطر تو و دنيايت لب بر ميچينم

و جاده بي صدايي ها را بر ميگزينم

چراكه ديگر صدايي قادر به گفتن حرفهاي من نيست

من خانه نشين اولين قدم شطرنج تو هستم...

اما اگر...

اما اگر تو نقاش پنجمين فصل باشي

من هم قول مي دهم بينهايت دنيا را به اولين خط خود وصل كنم

بگذار ساده تر بگويم...بي پرده و بي ابهام تر

امروز واژه من از تجسم چشمهايت در اينه جاري ميشود.

چشمهايي كه هيچ افقي از فرداها به تصوير نميكشد

و تنها مسيري از بي صداترين گذشته ايست كه امروز...

كه امروز ميان واژه ها گم ميشود!


 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 11:3  توسط م | 
!!

*************************************** **************barf