![]() |
![]() |
|
|
بهونه کال
دوست دارم واژها کمی استراحت کنند . دلم نمی خواد وقت تو را بگیریم . اما مگر عطر تو می گذارد ؟ مگر واژه ها می خوابند ؟ هرشب به خوابم می آیند . دیشب خوابشان را دیدم ... زیباترین واژه هایم در دره ای عمیق افتاده بودند و نگاه غریبانه آنها مرا به دهان گشاد وخوفنانک دره می کشاند ... و روی پیشانی زخمی واژه ها ... خونابه نام تورا رج زده بود ... دنیای غریبی است .
آره .... تقصیر دلم نیست نگات زیباست ... نگاهی که به آسمونی منو از من ربود ... بیا پرنده من ... چشمای من آسمونت ... اینهمه آسمون که تا زمین چیده شده ... بیا و بنشین و پرگیر جای اوج گرفتن تو آسمونه تو زمین نیست . ای تنها ترین گمشده ام ... چشمانم خسته است... لحظه های بی رحم پی در پی هم می گذرند برای انتظاری تلخ !!! نه انتظاری شیرین ... انتظارم دیگه رو به پایانه ... امان از لحظه ها که صدای نفست رو از من باز پس می گیرن ... یک روز دیگه گذشت ... بدون تو ... بدون تو ... چه عبارت سنگینی .... چه حجم سنگینی ... چه درد سنگینی . هیچ جوابی ندارم برای خودم ... فقط از لابه لای پرده اشک بهش خیره میشم ... چی بگم وقتی خودمم باور ندارم . میگم فراموش کن .... میگم چه جوری ؟ وقتی همه جا خاطره ست" و قتی صداش ... مهربونیاش ... یادش ... خندش ... حرفاش ... توی فکرم مدام تکرار میشن ... این درست مثل اینکه حافظه م رو خاک کنم. مکه میشه ؟ در کنار تو بودن و تو رو داشتن دیگه برام غیر باوره ... همدم ابری ترین ایامم فراموشم اگر کردی خیالی نیست ، خدا کنه فراموش نشی ... مطمئن باش و برو ضربه ات کاری بود به دلم ... دلی که لحظه ای بی تو بودن ندید ... !!! میدونی ... ؟ دیشب تو عمق سکوت تنهایهام ... دلم برای خودم سوخت و خاکستر شد برای دلی که هیچ ظلم و جفایی نکرد و هیچ کس را نیازرد اما خود ، ظلم و جفا دید و شکست و خرد شد ، برای دلی که نمی دونست نباید دل ببنده ... !!! وقتی که از تو می نوشتم ، فهمیدم که عشق یعنی مرگی تازه ... و من عاشق شدم و مردم ... سیاهی شب رو با لغزش اشکام برروی گونه هام حس کردم وحاصل عشقمو دروغی بیش ندیدم اما باز موندم ... بازم نوشتمو می نویسم ... و تو رو رها نکردم و نمی کنم ... شب و روز به تو فكر كردم و فهميدم كه ديگه وجود ندارم چون كه منو نابود كرده بودي ومن اين نابودي را عشق ميدونستم … عشقي كه در دل من با من با درد و رنج جوونه زد ، غنچه داد ، گل داد و هنوز هم برام مقدس وزيباست . من عشقوستايش ميكنم و ايمان دار م كه هيچ چيز نميتونه بين منو تو جدايي بندازه … تو در حالي كه با من نیستي ولي هر لحظه ، ثانيه به ثانيه با من هستي …. تنها یی رو با تو دوست دارم و به ياد تو همسفر لحظه هاي خبيس و خسته دلم ميشم … بي تو لحظه هاي زندگيم پوچ و بي رنگه و بودن بدون يادت ، سرد و خاكستريه … كاش نگاهت رو از من دريغ نكني كه جز تو تكيه گاهي ندارم … بعد از رفتن تو نمي دونم از كجا شروع كنم . كدوم درد مو بگم ، بي تو بود نمو چه جوري بيان كنم مي دونم همه اين حرفا همش بيهودست ديگه تو رفتي …. من يه روزي تو رو تو انزواي خودم زمزمه ميكنم و وقتي كه باور كردم رفتنتو ..!!! خودمو تو خودم دفن ميكنم … وقتي صبح با تو آغاز نمي شه بهتر كه آغاز بميره و پايان بشه.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 10:7 توسط م |
![]() |
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
mahmoodsdfs@yahoo.com
|