تبليغاتX
نجوای تنهایی - و تو برگرد

 

 


 


 


با کدامین بهانه می آیی ؟که دلم از دست دلت ، دلخون است


دلم از خنجر مژگان سیه چرده تو


زخم دارد به جگر ،


بغض دارد به گلو ،


نیزه ها در پهلو ...


با کدامین بهانه می آیی ؟ که باز آمدنت  ، شبیه ماندن نیست ...


شبیه شعرهای عاشقانه خواندن نیست ...


با کدامین بهانه می آیی ؟


که این آمدنت .... مثل رفتنت ... گلبرگهای دلم را پرپر می کند ...


از همان راه که آمدی ای نفسم آرام و بی بهانه برگرد .


 


 


 


 


« یادم تو را فراموش »


 


میدونی از کدوم روز


اسیرت شدم


آره یاد م تو را فراموش


میدونی که اسیر شدم


اسیر تو تنها ییام


تو دستای سرد تو


تو قفس بهونه هام


تو نوشتن کتاب .....


که همه از تو شکل گرفته


اینجا خیلی سرده .... تاریکه کمکم کن


آره ... هنوز دوست دارم ...


آره ...


رسوا شدم "


دوست داشتم نمی دونستی نمی خواستم بدونی ، که بازم دوست دارم .... !


سوگند می خورم هنوز هم و هیچگاه نخواهی دونست کـــــــــــــــــــــــــــه


چقدر دوست دارم


آره ...


برای رسوائی بازهم دنبال بهونم ...


من که همه زندگیم  در تو خلاصه می شه در این عصر فراموشی خلاصه ها  رو هم برای خاطرت از یاد می برم ...


میدونی : برگ از درخت سیر میشه پاییز بهونه است و چه ساده برگی به روی زمین افتاد ...  تو صدای گریه اش را میشنوی ؟ نمیشنوی ؟؟ !!


 


 


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 21:22  توسط م | 
!!

*************************************** **************barf