برای مترسک تنها و دلتنگ
چه ناورانه نبودت را به نظاره نشسته ام
ديگر حساب روزها و ماهها را هم از ياد برده ام
روزي فرياد بر آوردي كه :
“ تا هميشه اينجا خواهم ايستاد “
و اين تنها جرم تو بود ، شكستن سكوت !
چه خوش خيال بودم من !
كه هر كس برود ، تو مرا تنها نخواهي گذاشت
اما افسوس كه سرنوشت چيز ديگري رقم زد
تو شدي مسافر غريب و بي مقصد
و من چشم انتظار جاده هاي متروك و بي سوار
از روزي كه رفتي
خاك هم ميل بارور شدن ندارد
بي تو اين مزرعه چيزي كم دارد
نمي دانم اين آدمها واقعاً نمي دانند
يا خود را به ندانستن زده اند !
واي به آن آدمكهاي آدم نما
كه تو را خالي از روح و احساس مي پنداشتند
خاك ، بغض هاي نيمه شب تو را شهادت داد
و اين بار آنها خود را به نشنيدن زدند !
حق با تو بود :
“چه اجبار بي علتي به بودن ، به ماندن “
تو كه نباشي
چرخش فصل ها بيهوده است
براي اين مزرعه خشك و بي محصول
چه فرقي دارد ، بهار يا پائيز ؟
جاي تو خالي
دل زمين و آسمان
آب و آفتاب را به دود مي آورد
حتي زاغ هاي بد تركيب اين مزرعه
دلتنگ شانه هاي استوار تو اند !
حالا تنها يادگار تو
در اين دشت بي انتها
فرياديست كه تا ابد
باد آن را همه جا با خود خواهد برد
“ و اين فرياد است كه مي ماند ، فرياد … “
حالا بيا تا امشب براي تو بگويم
كه دلم چقدر تنگ است …
چه خوب بود اگر مي توانستم پرواز كنم . چه خوب بود اگر مي توانستم بدانم آخر چرا بايد قلبهاي يكديگر را بشكنيم چرا بايد همديگر را آزار دهيم .
در حالي كه مي دانم در اين دنيا جز مشتي خاك چيز ديگري نيستيم .
..سرانجام خواهي يافت كه بايد دوست داشت و دوستي كرد كه لحظه ها پشت سر هم مانند عقربه هاي ساعت مي گذرند و زمان بي توقف به فرياد زندگي به جلو مي رود و انسانهاي خوب و مهربان در چنگال مرگ اسير مي شوند .
قطره گرانبهاي اشكي بر گونه انسانهاي رنجيده مي غلطد و گلها نيز با تمام زيباييهايشان رفته رفته پژمرده مي شوند …
آري همه چيز مي گذرد و تمام مي شود اما آنچه جاودان است دوستي ، محبت ، عشق است . كه همچون لطافت يك احساس تمام وجود ما را فرا مي گيرد و خاطراتش براي هميشه در قلب ما باقي مي ماند … !
ميان من و تو ديواري بود ، به بلندي جدايي ،به ضخامت دوري ، به طول نگاههاي من ، كه فاصله انداخته بود ميان ما ، افسوس كه نتوانستم عبور كنم از آن ، تا دستان گرم تو را در دستانم احساس كنم ، و جايگاه خود ببينم آغوش مهربان تو را …
در پائيز مهر ، تك برگ گمشده در بادم ، كه داستان پريشان ام را واژه واژه براي خاك هجي مي كنم .
ما كه باغ بهارمان پژمرد ما كه پاي اميدمان فرسود ، بي تو ، از سوز عشق از كه نالم ؟
بي تو ، درمان درد از كه جويم ؟ بي تو ، رسم محبت از كه آموزم ؟ بي تو ياس و شمعداني خانه ات را به كدامين بهار بشارت دهم ؟
با تو تا بي نهايت
غلط املايي
وقتي تمام ورقه هاي من سرشار از نوشته هايي است ، كه تو از آن به غلط املائي ياد مي كني ، وقتي سطر به سطر زير حروفم با خودكار قرمزت بيرحمانه خط مي كشي ، وقتي براي انشاء تمام نشده ام پايان مي زني ، وقتي تو را به نام مي خوانم و رخ از من مي گيري، ديگر چطور مي خواهي من معلم هزاران كودك پابرهنه بشوم ؟!
من كه هنوز سر سطر به دنبال واژه جديد گريه مي كنم ! من كه خود هنوز غرق واژه هاي غلطي هستم ، كه تو هر بار از سر بي حوصلگي آنها را تصحيح مي كني ! من كه هنوز در كوچه پس كوچه هاي اين شهر غريب آواي عدالت سر مي دهم ، نه … نه … يا من هنوز كودكم ، يا تو هنوز باور نكرده اي پشت اين تل شني ، باز هم انسانهايي هستند كه باور دارند خورشيد هميشه به يك جهت نمي تابد ! چه ميداني ، شايد آخر ين صفحه تقدير، ديدار سرد ما باشد ، پشت همين نگاههاي ساده اي كه امروز از آن مي گريزيم ! نه … براي بار آخر بيا درست ببينيم … و شايد يكبار درست بنويسيم . حال ديگر بهايي ندارد ، تو هزار بار بنويس دوستت دارم ، من هزار بار ورق مي زنم دوستت دارم … اما وقتي چكيده حرفهايمان به ورق هايمان رنگ دروغ مي گيرد ، ميلياردها بنويس دوستت دارم .. من مي خوانم اما ميدانم كه باطل مي خوانم ! تو هنوز سر سطر در كمين واژه هاي تصحيح نشده من هستي ! نه اين احساس من است كه به برهوت مي رود … و تو همچنان پشت خطوط مبهم نگاه من شكار مي كني ، با نگاههايي كه امروز از سر ترس از آن مي گريزم ، تنها و خيره چشم مي دوزم .