تبليغاتX
نجوای تنهایی - یه بویی میاد

دستامو بو می کنم بوی خونه ؟ ..... نه .... بوی خاکه ؟ نه ..... صبر کن .... بوی موندگیه .... بوی ، تعفن .... فهمیدم ... بوی تنهاییه ... شامه ام رو پر می کنم از تنهایی و در سینه حبسش می کنم تا تنها بمونه .... تنهایی روحس می کنم تا تنها برای من بمونه .... آ ه ه ه ه ه ه ه  ای تنهایی از تو چی بگم ؟ که تو منی و من تو !!
راستی امشب اینجا ضیافته !! باید حیاط آب پاشی کنم ... امشب خورشید همدوش سحر تا  هم آغوشی نور پرواز می کنه گرد تو می چرخه و در من تموم میشه ... پشت دیوار ! مرگ از روزنه ای داره منو نگاه می کنه ...
آره من دیگه تنها نیستم . بغض ، حسرت ، امید ، انتظار ، خاطره ، اشک و در آخر مرگ شیرین ... امشب چه شب جمعه ای هست اینجا ... همه هستند ... بنوازید و بخوانید ... بردی از یادم / دادی بر بادم / با یادت شادم ...
باید برقصیم ... همه باهم و در آغوش هم ... چه هم آغوشی زیبایی .... خون در آغوش تن ... من در آغوش تنهایی ... اشک در آغوش صبر ... عشق در آغوش غم ... شب هم در آغوش سکوت .... امید در آغوش انتظار ... خاطره در آغوش حسرت ... و نگاهم در آغوش مرگ ... باید از این سر مستی فریاد شادی بزنم ، ولی بغض نمیزاره ، نفسم تنگ اومده خدایا : چی شده ؟ آره !!
« در جمع من و این بغض بی قرار جای تو خالیه »
الهی ! راز دل گفتن دشوار است و نگفتن دشوارتر ...
الهی ! چگونه خاموش باشم که دل در جوش و خروش است و چگونه سخن گویم که خرد مدهوش و بیهوش است ...
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 14:1  توسط م | 
!!

*************************************** **************barf