تبليغاتX
نجوای تنهایی
 

حس يك اعدامي رو دارم كه نمي دونه به چه جرمي اعدام مي شده ! دستها و پاهايش بسته است وبه جاي چشم هايش ، دهانش رو بستند . فريادش به جايي نمي رسه و هيچ كس جواب نگاه ملتمسانه اش رو نمي ده ، خبري از دادگاه و قاضي نيست .
حتي نمي تونه از خودش دفاع كنه .
بالاخره لحظه موعود فرا مي رسه ! بالاي يك چهارپايه ايستاده . بدون اينكه حرف آخرش رو زده باشه يك نفر از پشت مي زنه زير چهارپايه . “ بي انصاف حداقل چشمهايم رو         مي بستي “ . بين زمين و هوا معلق مي شه . بدنش فشار زيادي را تحمل مي كنه .
ديگه نمي تونه نفس بكشه . ضربان قلبش كند مي شه . چشم هايش سياهي ميره . درست اون لحظه اون لحظه اي كه با تمام وجود مرگ را احساس مي كنه ، هموني كه زده زير چهارپايه مي كشدش پايين ! خم مي شه و آروم زير گوشش مي گه : “ نه ! مرگ براي تو كمه ! تو محكوم به زندگي هستي “

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 11:35  توسط م | 
!!

تو به روي من مي خندي و من به آبروي رفته
حالا خودت ببين چه فرقي است ميان خنده هاي ما
هرچند كه اين روزها
ديگر كسي مجالي به بهانه هاي بغض گرفته براي هيچ حادثه اي ندارد
اما هنوز هم خيلي ساده به همهمه هاي دور و قافيه هاي بي شرم
بهانه گير يك مشت خرافه و چرند باف طبع هوسناك ديگران مي شويم
تو را نمي دانم به خدا
ولي امان من و اين ورق پاره هاي كهنه را كه خنده هاي لب پريده بي امان بريده است .

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 11:31  توسط م | 
!!

*************************************** **************barf