![]() |
![]() |
|
|
با جوی نقره مهتابش که تا بیکران پیداست...یه پنجره که اونطرفش پر ازتلاطم سکوته... یه دیوار که با یه سایه عجیب که بوی زبری میده... داره بوی دستات میاد دوباره... سیب تو رو شستم جاش امنه تو گنجه گذاشتم... وای بازم داشت یادم میرفت شمعدونا منتظرند...ولی امشبو شمعی روشن نميکنم به احترام اون برق چشات محفلو غرق ستاره ميکنم ... من و مهتاب و شبنم و يادت ...الان خدا هم با ماست ... با اين که ازم دوری ولی باور کن الان کنارمی.... من صدای نفساتو میفهمم باور کن...... من ناله دستهامو به خاطر نداشتنت حس میکنم... پچ پچ نگاهمو واسه رسیدن به نگاهت میشنوم... ده دقيقه سكوت به احترام این شب قشنگ وای که الان شمعدون اتاقم داره بهت حسودی ميکنه نميدونی چه شبيه... فقط گرمی نفسات ميتونه تا ابدبه اون روح بدمه ... آره ميدونم ديونه شدم... ...تا حالا به دستات دقت کردی... میدونی چه دستای افسون گری داری...خوب بهش نگاه کن خطهای کف دستات که جاده های رسیدن به آسودگی وچین ملایمش حس آرامش ... کشیدگیش نشونه سخاوتت وابریشم جادهاش حس قدرت تو ونیازدر منه و در انتها دستهای جادوییت جای امن زندگی است... یه چیزی رو میدونی ...شبا که تو خوابی پروانه تو دستات آشیونه میکنه اینو مهتاب به من گفت... چقدر سرده... خدا هم مثل من و مهتاب تنهاست...تو اعماق سرد و تاریک خودم قدم میزنم جایی که دیگه انگارهیچی نمیتونه گرمش کنه... اخه دریچه هاش گم شدن ...آخه کنارم نیستی...چشمام بازه... خیره است ولی به جایی نگاه نمیکنه ... توی دوتا چشمام دوتا اشک بازی میکنن ...اخه بازم نیستی... تو نگاه بی نگاهم گناهی شیرین و در وجود بی وجودم شرار ابلیس میرقصه واسه اینکه نیستی ... دست های چروکیده ی ابهام، ریشخندی نثارم میکنه ...میدونم ......نیستی...وااااااااااااااااااااااااااااااااااای... چه درد سنگینی برای تحمل دلم... شاید خودتم ندونی از کی اومدی ...راستش خودمم نفهمیدم مثل کسی که همیشه باهات زندگی کرده ... با تو بوده و نفس میکشیده نمیدونم چه حسی چه انتظار شیرینی منو تا اون روز نگه داشت... تنها، اميدی که تو دست داشتم که مدام میفشردمش؛چه قدر واسش لحظه شماری کردم تا بی بهونه نباشم ... اون روز یه روز معمولی نبود...تولد تو تولد یه دنیا وتولد اوج گرفتن من تو یه حس غریب که سالها زیر چهره ام خاکش کرده بودم... مهم نیست که چقدر از اون روز گذشت چقدر دوام داشت این مهمه که در دلم چیزی گذشت که برای همیشه موند... دیگه وقتشه بهم بگی بیخیال مشتی............
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 15:3 توسط م |
![]() |
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
mahmoodsdfs@yahoo.com
|