![]() |
![]() |
|
|
باور كنيد همه چيزامن و امان است... نه انگشتان من نشاني از بغض ديشب به دل دارند ونه چشمهايم سرود غربت ميخوانند و نه ديگر اوايي فرياد سكوت شب هنگام سر ميدهد اينجا در اين نقطه از بي قانون ترين روابط دنيا وقتي لبهاي من به شيريني نامي رستگار مي شوند ديگر نه من گله اي از پاييز دارم... ونه دستان من نشاني از غارت زمستان بر چهره خود.. همه هستيم از چرخش يك نام بر ورقهايم زنده ميشود و من اينبار به خاطر تو و دنيايت لب بر ميچينم و جاده بي صدايي ها را بر ميگزينم چراكه ديگر صدايي قادر به گفتن حرفهاي من نيست من خانه نشين اولين قدم شطرنج تو هستم... اما اگر... اما اگر تو نقاش پنجمين فصل باشي من هم قول مي دهم بينهايت دنيا را به اولين خط خود وصل كنم بگذار ساده تر بگويم...بي پرده و بي ابهام تر امروز واژه من از تجسم چشمهايت در اينه جاري ميشود. چشمهايي كه هيچ افقي از فرداها به تصوير نميكشد و تنها مسيري از بي صداترين گذشته ايست كه امروز... كه امروز ميان واژه ها گم ميشود! |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 11:3 توسط م |
![]() |
|
بهونه کال
دوست دارم واژها کمی استراحت کنند . دلم نمی خواد وقت تو را بگیریم . اما مگر عطر تو می گذارد ؟ مگر واژه ها می خوابند ؟ هرشب به خوابم می آیند . دیشب خوابشان را دیدم ... زیباترین واژه هایم در دره ای عمیق افتاده بودند و نگاه غریبانه آنها مرا به دهان گشاد وخوفنانک دره می کشاند ... و روی پیشانی زخمی واژه ها ... خونابه نام تورا رج زده بود ... دنیای غریبی است .
آره .... تقصیر دلم نیست نگات زیباست ... نگاهی که به آسمونی منو از من ربود ... بیا پرنده من ... چشمای من آسمونت ... اینهمه آسمون که تا زمین چیده شده ... بیا و بنشین و پرگیر جای اوج گرفتن تو آسمونه تو زمین نیست . ای تنها ترین گمشده ام ... چشمانم خسته است... لحظه های بی رحم پی در پی هم می گذرند برای انتظاری تلخ !!! نه انتظاری شیرین ... انتظارم دیگه رو به پایانه ... امان از لحظه ها که صدای نفست رو از من باز پس می گیرن ... یک روز دیگه گذشت ... بدون تو ... بدون تو ... چه عبارت سنگینی .... چه حجم سنگینی ... چه درد سنگینی . هیچ جوابی ندارم برای خودم ... فقط از لابه لای پرده اشک بهش خیره میشم ... چی بگم وقتی خودمم باور ندارم . میگم فراموش کن .... میگم چه جوری ؟ وقتی همه جا خاطره ست" و قتی صداش ... مهربونیاش ... یادش ... خندش ... حرفاش ... توی فکرم مدام تکرار میشن ... این درست مثل اینکه حافظه م رو خاک کنم. مکه میشه ؟ در کنار تو بودن و تو رو داشتن دیگه برام غیر باوره ... همدم ابری ترین ایامم فراموشم اگر کردی خیالی نیست ، خدا کنه فراموش نشی ... مطمئن باش و برو ضربه ات کاری بود به دلم ... دلی که لحظه ای بی تو بودن ندید ... !!! میدونی ... ؟ دیشب تو عمق سکوت تنهایهام ... دلم برای خودم سوخت و خاکستر شد برای دلی که هیچ ظلم و جفایی نکرد و هیچ کس را نیازرد اما خود ، ظلم و جفا دید و شکست و خرد شد ، برای دلی که نمی دونست نباید دل ببنده ... !!! وقتی که از تو می نوشتم ، فهمیدم که عشق یعنی مرگی تازه ... و من عاشق شدم و مردم ... سیاهی شب رو با لغزش اشکام برروی گونه هام حس کردم وحاصل عشقمو دروغی بیش ندیدم اما باز موندم ... بازم نوشتمو می نویسم ... و تو رو رها نکردم و نمی کنم ... شب و روز به تو فكر كردم و فهميدم كه ديگه وجود ندارم چون كه منو نابود كرده بودي ومن اين نابودي را عشق ميدونستم … عشقي كه در دل من با من با درد و رنج جوونه زد ، غنچه داد ، گل داد و هنوز هم برام مقدس وزيباست . من عشقوستايش ميكنم و ايمان دار م كه هيچ چيز نميتونه بين منو تو جدايي بندازه … تو در حالي كه با من نیستي ولي هر لحظه ، ثانيه به ثانيه با من هستي …. تنها یی رو با تو دوست دارم و به ياد تو همسفر لحظه هاي خبيس و خسته دلم ميشم … بي تو لحظه هاي زندگيم پوچ و بي رنگه و بودن بدون يادت ، سرد و خاكستريه … كاش نگاهت رو از من دريغ نكني كه جز تو تكيه گاهي ندارم … بعد از رفتن تو نمي دونم از كجا شروع كنم . كدوم درد مو بگم ، بي تو بود نمو چه جوري بيان كنم مي دونم همه اين حرفا همش بيهودست ديگه تو رفتي …. من يه روزي تو رو تو انزواي خودم زمزمه ميكنم و وقتي كه باور كردم رفتنتو ..!!! خودمو تو خودم دفن ميكنم … وقتي صبح با تو آغاز نمي شه بهتر كه آغاز بميره و پايان بشه.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 10:7 توسط م |
![]() |
|
با کدامین بهانه می آیی ؟که دلم از دست دلت ، دلخون است دلم از خنجر مژگان سیه چرده تو زخم دارد به جگر ، بغض دارد به گلو ، نیزه ها در پهلو ... با کدامین بهانه می آیی ؟ که باز آمدنت ، شبیه ماندن نیست ... شبیه شعرهای عاشقانه خواندن نیست ... با کدامین بهانه می آیی ؟ که این آمدنت .... مثل رفتنت ... گلبرگهای دلم را پرپر می کند ... از همان راه که آمدی – ای نفسم – آرام و بی بهانه برگرد .
« یادم تو را فراموش » میدونی از کدوم روز اسیرت شدم آره یاد م تو را فراموش میدونی که اسیر شدم اسیر تو تنها ییام تو دستای سرد تو تو قفس بهونه هام تو نوشتن کتاب ..... که همه از تو شکل گرفته اینجا خیلی سرده .... تاریکه کمکم کن آره ... هنوز دوست دارم ... آره ... رسوا شدم " دوست داشتم نمی دونستی نمی خواستم بدونی ، که بازم دوست دارم .... ! سوگند می خورم هنوز هم و هیچگاه نخواهی دونست کـــــــــــــــــــــــــــه چقدر دوست دارم آره ... برای رسوائی بازهم دنبال بهونم ... من که همه زندگیم در تو خلاصه می شه در این عصر فراموشی خلاصه ها رو هم برای خاطرت از یاد می برم ... میدونی : برگ از درخت سیر میشه پاییز بهونه است و چه ساده برگی به روی زمین افتاد ... تو صدای گریه اش را میشنوی ؟ نمیشنوی ؟؟ !!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 21:22 توسط م |
![]() |
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
mahmoodsdfs@yahoo.com
|