تبليغاتX
نجوای تنهایی

 

 

حقیقت این است

 

من از عاشقانه های زمستان و بهار سطری دزدیدم

سرمستم که سر فصل را دزیدم

در نگاهی ...

امروز اگر هستم برای بیهوا خواستن هاست

فردا میتوانم دلیل عاشقانه های زمین و آسمان باشم

حتی میتوانم به روی سنگفرش زمان

نقاش پنجمین فصل باشم

فصلی به نام تو...

با تو یا بی تو...توفیری نمیکند

این افق به خط سوم یا به حس اول تا بینهایت ادامه دارد...

اما

نمیدانم چرا کلاغ سیاه بخت زمان های گذشته

همچنان تکرار میکند که...

«کار از کار گذشته...»

 

 

 

......

 

گمان میکردم با خالی کردن واژه هایم از دفترت میتوانم از نو شروع کنم

اما..........

الفبایم بی تو حرفی برای نوشتار ندارد

اعدادم بی تو رویی برای...

چرا دچار خلا شدم ...نمیدانم!

فقط میدانم امشب میخواستم میان سیلاب اشکهایت تهی شوم

کاش باز هم تو بودی و نواش دستهایت

و من  و غلتان اشکهایم...

بی تو نه تنها به مبدا که نه... به قولی به پایان نزدیکترم!

کجایـــــــــــــــــــــــــــی محبوبم؟!؟

 که من

«بی تو فصلها را قطره قطره میگریم»

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 23:58  توسط م | 
!!
 

  برای مترسک تنها و دلتنگ

چه ناورانه نبودت را به نظاره نشسته ام
ديگر حساب روزها و ماهها را هم از ياد برده ام
روزي فرياد بر آوردي كه :
“ تا هميشه اينجا خواهم ايستاد “
و اين تنها جرم تو بود ، شكستن سكوت !
چه خوش خيال بودم من !
كه هر كس برود ، تو مرا تنها نخواهي گذاشت
اما افسوس كه سرنوشت چيز ديگري رقم زد
تو شدي مسافر غريب و بي مقصد
و من چشم انتظار جاده هاي متروك و بي سوار
از روزي كه رفتي
خاك هم ميل بارور شدن ندارد
بي تو اين مزرعه چيزي كم دارد
نمي دانم اين آدمها واقعاً نمي دانند
يا خود را به ندانستن زده اند !
واي به آن آدمكهاي آدم نما
كه تو را خالي از روح و احساس مي پنداشتند
خاك ، بغض هاي نيمه شب تو را شهادت داد
و اين بار آنها خود را به نشنيدن زدند !
حق با تو بود :
“چه اجبار بي علتي به بودن ، به ماندن “
تو كه نباشي
چرخش فصل ها بيهوده است
براي اين مزرعه خشك و بي محصول
چه فرقي دارد ، بهار يا پائيز ؟
جاي تو خالي
دل زمين و آسمان
آب و آفتاب را به دود مي آورد
حتي زاغ هاي بد تركيب اين مزرعه
دلتنگ شانه هاي استوار تو اند !
حالا تنها يادگار تو
در اين دشت بي انتها
فرياديست كه تا ابد
باد آن را همه جا با خود خواهد برد
“ و اين فرياد است كه مي ماند ، فرياد … “
حالا بيا تا امشب براي تو بگويم
كه دلم چقدر تنگ است …
چه خوب بود اگر مي توانستم پرواز كنم . چه خوب بود اگر مي توانستم بدانم آخر چرا بايد قلبهاي يكديگر را بشكنيم چرا بايد همديگر را آزار دهيم .
در حالي كه مي دانم در اين دنيا جز مشتي خاك چيز ديگري نيستيم .
..سرانجام خواهي يافت كه بايد دوست داشت و دوستي كرد كه لحظه ها پشت سر هم مانند عقربه هاي ساعت مي گذرند و زمان بي توقف به فرياد زندگي به جلو مي رود و انسانهاي خوب و مهربان در چنگال مرگ اسير مي شوند .
قطره گرانبهاي اشكي بر گونه انسانهاي رنجيده مي غلطد و گلها نيز با تمام زيباييهايشان رفته رفته پژمرده مي شوند …
آري همه چيز مي گذرد و تمام مي شود اما آنچه جاودان است دوستي ، محبت ، عشق است . كه همچون لطافت يك احساس تمام وجود ما را فرا مي گيرد و خاطراتش براي هميشه در قلب ما باقي مي ماند … !
ميان من و تو ديواري بود ، به بلندي جدايي ،به ضخامت دوري ، به طول نگاههاي من ، كه فاصله انداخته بود ميان ما ، افسوس كه نتوانستم عبور كنم از آن ، تا دستان گرم تو را در دستانم احساس كنم ، و جايگاه خود ببينم آغوش مهربان تو را   …
در پائيز مهر ، تك برگ گمشده در بادم ، كه داستان پريشان ام را واژه واژه براي خاك هجي مي كنم .
ما كه باغ بهارمان پژمرد ما كه پاي اميدمان فرسود ، بي تو ، از سوز عشق از كه نالم ؟
بي تو ، درمان درد از كه جويم ؟ بي تو ، رسم محبت از كه آموزم ؟ بي تو ياس و شمعداني خانه ات را به كدامين بهار بشارت دهم ؟

 

 

 

با تو تا بي نهايت

غلط املايي
وقتي تمام ورقه هاي من سرشار از نوشته هايي است ، كه تو از آن به غلط املائي ياد         مي كني ، وقتي سطر به سطر زير حروفم با خودكار قرمزت بيرحمانه خط مي كشي ، وقتي براي انشاء تمام نشده ام پايان مي زني ، وقتي تو را به نام مي خوانم و رخ از من مي گيري، ديگر چطور مي خواهي من معلم هزاران كودك پابرهنه بشوم ؟!
من كه هنوز سر سطر به دنبال واژه جديد گريه مي كنم ! من كه خود هنوز غرق واژه هاي غلطي هستم ، كه تو هر بار از سر بي حوصلگي آنها را تصحيح مي كني ! من كه هنوز در كوچه پس كوچه هاي اين شهر غريب آواي عدالت  سر مي دهم ، نه … نه   … يا من هنوز كودكم ، يا تو هنوز باور نكرده اي پشت اين تل شني ، باز هم انسانهايي هستند كه باور دارند خورشيد هميشه به يك جهت نمي تابد ! چه ميداني ، شايد آخر ين صفحه تقدير، ديدار سرد ما باشد ، پشت همين نگاههاي ساده اي كه امروز از آن مي گريزيم ! نه … براي بار آخر بيا درست ببينيم … و شايد يكبار درست بنويسيم . حال ديگر بهايي ندارد ، تو هزار بار بنويس دوستت دارم ، من هزار بار ورق مي زنم دوستت دارم … اما وقتي چكيده حرفهايمان به ورق هايمان رنگ دروغ مي گيرد ، ميلياردها بنويس دوستت دارم .. من     مي خوانم اما ميدانم كه باطل مي خوانم ! تو هنوز سر سطر در كمين واژه هاي تصحيح نشده من هستي ! نه اين احساس من است كه به برهوت مي رود … و تو همچنان پشت خطوط مبهم نگاه من شكار مي كني ، با نگاههايي كه امروز از سر ترس از آن مي گريزم ، تنها و خيره چشم مي دوزم .

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 23:37  توسط م | 
!!
ساده تر می نویسم
بی پرواتر .... گفتم تبعیدی بودم
به جرم بودن واژه هوس در شعرهای بی پروایم
عزم سفر کردم ؛
چرا که قافیه های هوس برای غزل های گاه و بیگاهم ،
بیش از اندازه فریاد مستی می کرد و
اما تو بی امان بریده و صدای من بی امان خشکیده بود
دیگر نه حنجره ای داشتم برای فریاد
و نه واژه ای برای نوشتار !
باور کن دیگر نه حرص واژه ها مرا به جنون می کشید
و نه آشتفشان وجود به ظاهر آرام تو ...
تنها می خواهم کمی زودتر از اینها به خانه بازگردم
به انتهای نقطه آغاز تو ...
بازهم می خواهم معلم هزاران کودک بی نوایی شوم
که مرا به نام کوچک می خواند ... « محمود  .... »
محمود ، واژه کم شده قاموس تو ...
کوتاه تر می نویسم ؛
می ترسم از سر بی واژگی به خواب بروی
می ترسم لبهایم ، ترک خورده تر از آن باشد
که باز هم آرام تو را از خواب بگیرم ...

و دستهایم سردتر از آن که به نوازش گیسوانت قد علم کند
بگذار همانند تولدم میان واژه ها
اینبار میان همین واژه ها تهی شوم
باور کن اگر می گویم
شوق ترسناکی درونم زبانه می کشد عجیب نیست .
همان صدای غریب مرا به نام می خواند
همانند تو .... « محمود ... »
و من از همه دنیا تهی می شوم ...
می ترسم از همگان این دوایر گنگ !

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 22:22  توسط م | 
!!

دستامو بو می کنم بوی خونه ؟ ..... نه .... بوی خاکه ؟ نه ..... صبر کن .... بوی موندگیه .... بوی ، تعفن .... فهمیدم ... بوی تنهاییه ... شامه ام رو پر می کنم از تنهایی و در سینه حبسش می کنم تا تنها بمونه .... تنهایی روحس می کنم تا تنها برای من بمونه .... آ ه ه ه ه ه ه ه  ای تنهایی از تو چی بگم ؟ که تو منی و من تو !!
راستی امشب اینجا ضیافته !! باید حیاط آب پاشی کنم ... امشب خورشید همدوش سحر تا  هم آغوشی نور پرواز می کنه گرد تو می چرخه و در من تموم میشه ... پشت دیوار ! مرگ از روزنه ای داره منو نگاه می کنه ...
آره من دیگه تنها نیستم . بغض ، حسرت ، امید ، انتظار ، خاطره ، اشک و در آخر مرگ شیرین ... امشب چه شب جمعه ای هست اینجا ... همه هستند ... بنوازید و بخوانید ... بردی از یادم / دادی بر بادم / با یادت شادم ...
باید برقصیم ... همه باهم و در آغوش هم ... چه هم آغوشی زیبایی .... خون در آغوش تن ... من در آغوش تنهایی ... اشک در آغوش صبر ... عشق در آغوش غم ... شب هم در آغوش سکوت .... امید در آغوش انتظار ... خاطره در آغوش حسرت ... و نگاهم در آغوش مرگ ... باید از این سر مستی فریاد شادی بزنم ، ولی بغض نمیزاره ، نفسم تنگ اومده خدایا : چی شده ؟ آره !!
« در جمع من و این بغض بی قرار جای تو خالیه »
الهی ! راز دل گفتن دشوار است و نگفتن دشوارتر ...
الهی ! چگونه خاموش باشم که دل در جوش و خروش است و چگونه سخن گویم که خرد مدهوش و بیهوش است ...
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 14:1  توسط م | 
!!

هر چه از الفباي تو حرفي برمي دارم تا تمام شوي
انگار بي محاباتر از هميشه
لابه لاي اين همه خطوط مبهم و واژه نديده دوباره از سر سطر آغاز مي شوي
با اين همه هنوز هم به تندي تند يك حس عاشقانه مثل هميشه دوستت دارم
اما باور كن نمي دانم به كجاي اين قصه بايد عادت كنم
وقتي تو عاقبت مي روي و من دوباره در هيچ گم مي شوم .
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 23:49  توسط م | 
!!

تو سردی مثل آفتابی که مرده باشد

سردی مثل زمستان

مثل غمناک ترین روزهای پائیز

مثل روح سردی که می د مید در نگاه هایمان

من داغم ... من گرمم ... سرد نبوده ام ... با زمستان یکی نبوده ام

دختر پائیزم اما ... باد پائیزی نبوده ام

سردی تو برگهای مرا می لرزاند

سردی تو مرا می ترساند

آفتاب در غروب خفته من ...

به من بگو

او که بود که ما را از هم دزدید؟

مرا زیر برگها مدفون کرد و تو را زیر برفها

بر من طلوع کن

دوباره آفتابم باش

برفها را آب کن

که اگر نیایی من زیر این برگها میمیرم

پیدایم کن

گمشده من ... گمشده ات هستم

من اینجایم ... زیر این برگهای سرخ

کم مانده تا آتش بگیرم

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 17:27  توسط م | 
!!
 

 

  هیچ کس لیاقت اشکهای تو را ندارد

  و کسی که چنین ارزشی دارد

  باعث اشک ریختن تو نمی شود

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 16:43  توسط م | 
!!

 

برو...

نگاهت نمی کنم

عصیانت را به تماشا نخواهم نشست

مرا با هر چه از من است رها کن و برو

به پایکوبی خاطراتم در آغوش باد

میرقصم ... میرقصم

آرزوهایم...

آرزوهایم...

آرزوهایم را به پایت دفن کردم

با تو نخواهم بود

هرگز...هرگز

این پایان ماست

برو

برو بازیچه باد

که بازیچه ام خواندی

تو بت بودی

تورا شکستم

رهایت کردم

هیچ بودی ... هیچ

تو شایسته غمهای من هرگز نبودی

رهایم کن برو

به آزادی رسیدی

دلم میسوزد

بمیرم برایت

برای رویاهای بی سرانجامت

تو اسیری

اسیر پوچی یک خیال پوک

چه خوشی با هیچ

خوش باش

که سرابت خواهد شکست

باز خواهی گشت

من نخواهم بود

.

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 16:35  توسط م | 
!!

دستهایم را بر پوست سیاه شب می سایم

یک خلاء

تهی از زیستن

محو می شوم در تاریکی

بی تو مانده ام

تنها

دلم تنگ شده برایت

و نوشتن برای توچقدر آسان است  

مثل قصه گفتن برای کبوترها

وقتی برایشان دانه می پاشی

مثل گوش دادن به آواز یکریز قناریها

مثل پرواز کردن وقتی دو پا بر زمین داری

مثل نگاه کردن و دیدن

گوش دادن و شنیدن

دلم برای سادگیهامان تنگ شده

ساده بودن چه ساده بود وقتی که با تو جاری می شدم

مثل دریا ... میدانی!

دلم برای بی پروائی هامان تنگ شده

وقتی که به یکباره

روبروی هم

عریان می کردیم

تمام روحمان را ...

دلم برای تو

دلم برای من وقتی که با تو بود

دلم برای یکی بودن هامان تنگ شده ...

سفرت کوتاه است

ــ اما ــ

دلم به این کو تاهی ها عادت ندارد

برگرد کنار من

بی تو در خلاء مانده ام ...

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 16:27  توسط م | 
!!
 

حس يك اعدامي رو دارم كه نمي دونه به چه جرمي اعدام مي شده ! دستها و پاهايش بسته است وبه جاي چشم هايش ، دهانش رو بستند . فريادش به جايي نمي رسه و هيچ كس جواب نگاه ملتمسانه اش رو نمي ده ، خبري از دادگاه و قاضي نيست .
حتي نمي تونه از خودش دفاع كنه .
بالاخره لحظه موعود فرا مي رسه ! بالاي يك چهارپايه ايستاده . بدون اينكه حرف آخرش رو زده باشه يك نفر از پشت مي زنه زير چهارپايه . “ بي انصاف حداقل چشمهايم رو         مي بستي “ . بين زمين و هوا معلق مي شه . بدنش فشار زيادي را تحمل مي كنه .
ديگه نمي تونه نفس بكشه . ضربان قلبش كند مي شه . چشم هايش سياهي ميره . درست اون لحظه اون لحظه اي كه با تمام وجود مرگ را احساس مي كنه ، هموني كه زده زير چهارپايه مي كشدش پايين ! خم مي شه و آروم زير گوشش مي گه : “ نه ! مرگ براي تو كمه ! تو محكوم به زندگي هستي “

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 11:35  توسط م | 
!!

تو به روي من مي خندي و من به آبروي رفته
حالا خودت ببين چه فرقي است ميان خنده هاي ما
هرچند كه اين روزها
ديگر كسي مجالي به بهانه هاي بغض گرفته براي هيچ حادثه اي ندارد
اما هنوز هم خيلي ساده به همهمه هاي دور و قافيه هاي بي شرم
بهانه گير يك مشت خرافه و چرند باف طبع هوسناك ديگران مي شويم
تو را نمي دانم به خدا
ولي امان من و اين ورق پاره هاي كهنه را كه خنده هاي لب پريده بي امان بريده است .

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 11:31  توسط م | 
!!
 

حق با تو بود:

"چه اجبار بی علتی به بودن به ماندن"

تو که نباشی

چرخش فصلها بیهوده است

برای این مزرعه خشک و بی محصول

چه فرقی دارد بهار یا پاییز؟

جای تو خالی

دل زمین و اسمان

اب و افتاب را به دود می اورد

حتی زاغ های بد ترکیب این مزرعه

دلتنگ شانه های استوار تواند!

حالا تنها یادگار تو

در این دشت بی انتها

فریادیست که تا ابد

باد ان را همه جا با خود خواهد برد

"و این فریاد است که می ماند فریاد..."

حالا بیا تا امشب برای تو بگویم

که دلم چقدر تنگ است...

چه خوب است اگر میتوانستیم پرواز کنیم . چه خوب بود اگر میتوانستیم بدانیم که اخر چرا

باید قلبهای یکدیگر را بشکنیم چرا باید همدیگر را ازار دهیم.

در حالی که می دانیم در این دنیا جز مشتی خاک چیزی نیستیم.

سرانجام خواهیم یافت که باید دوست داشت و دوستی کرد که لحظه ها پشت سر هم

 مانند عقربه های ساعت میگذرند و زمان بی توقف به فریاد زندگی به جلو میرود و انسانهای

 خوب و مهربان در چنگال مرگ اسیر میشوند....

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 10:38  توسط م | 
!!
وقتی بعضی آدمها رو می بینی باید شکر کنی

وقتی یک چیزهایی نداری باید شکر کنی

وقتی که هیچی نداری باید شکر کنی

وقتی همچی داری باید شکر کنی

وقتی شکر کنی خدا رو داری

پس شکر گذار باش تا همیشه شاد باشی

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 18:43  توسط م | 
!!

*************************************** **************barf