تبليغاتX
نجوای تنهایی

 

 

بازم یه شب تاریک دیگه...

 با جوی نقره مهتابش که تا بیکران پیداست...یه پنجره که اونطرفش پر ازتلاطم سکوته...

یه دیوار که با یه سایه عجیب که بوی زبری میده...  داره بوی دستات میاد دوباره... سیب تو رو شستم جاش امنه تو گنجه گذاشتم...

وای بازم داشت یادم میرفت  شمعدونا منتظرند...ولی امشبو شمعی روشن نميکنم به احترام  اون برق چشات محفلو غرق ستاره  ميکنم ...

 من و مهتاب و شبنم و يادت ...الان خدا هم با ماست ...

با اين که ازم دوری ولی باور کن الان کنارمی.... من صدای نفساتو میفهمم باور کن......

 من ناله دستهامو  به خاطر نداشتنت حس میکنم... پچ پچ نگاهمو واسه رسیدن به نگاهت میشنوم...

ده دقيقه سكوت به احترام این شب قشنگ وای که الان شمعدون اتاقم داره بهت حسودی ميکنه نميدونی چه شبيه...

فقط گرمی نفسات ميتونه تا ابدبه اون روح بدمه ... آره ميدونم ديونه شدم... ...تا حالا به دستات دقت کردی...

میدونی چه دستای افسون گری داری...خوب بهش نگاه کن خطهای کف دستات که جاده های رسیدن به آسودگی وچین ملایمش حس آرامش ...

کشیدگیش نشونه سخاوتت وابریشم جادهاش حس قدرت تو ونیازدر منه و در انتها دستهای جادوییت جای امن زندگی است...

یه چیزی رو میدونی ...شبا که تو خوابی پروانه تو دستات آشیونه میکنه اینو مهتاب به من گفت...

چقدر سرده...

 خدا هم مثل من و مهتاب تنهاست...تو اعماق سرد و تاریک خودم قدم میزنم جایی که دیگه انگارهیچی نمیتونه گرمش کنه...

 اخه دریچه هاش گم شدن ...آخه کنارم نیستی...چشمام بازه... خیره است ولی به جایی نگاه نمیکنه ...

توی دوتا چشمام دوتا اشک بازی میکنن ...اخه بازم نیستی...

تو نگاه بی نگاهم گناهی شیرین و در وجود بی وجودم شرار ابلیس میرقصه واسه اینکه نیستی ...

 دست های چروکیده ی ابهام، ریشخندی نثارم میکنه ...میدونم ......نیستی...وااااااااااااااااااااااااااااااااااای... چه درد سنگینی برای تحمل دلم...

 شاید خودتم ندونی از کی اومدی ...راستش خودمم نفهمیدم مثل کسی که همیشه باهات زندگی کرده ...

 با تو بوده و نفس میکشیده نمیدونم چه حسی چه انتظار شیرینی منو تا اون روز نگه داشت... تنها، اميدی که تو دست داشتم که مدام می‌فشردمش؛چه قدر واسش لحظه شماری کردم تا بی بهونه نباشم ...

اون روز یه روز معمولی نبود...تولد تو تولد یه دنیا  وتولد اوج گرفتن من  تو یه حس غریب که سالها زیر چهره ام خاکش کرده بودم...

مهم نیست که چقدر از اون روز گذشت چقدر دوام داشت این مهمه که در دلم چیزی گذشت که برای همیشه موند...

دیگه وقتشه بهم بگی بیخیال مشتی............

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 15:3  توسط محمود فشخامی | 
!!

 

                                                                                                                        

مي نويسم براي شما تا راز مطالبم را دريابيد و بدانيد چرا قلمم غمگين شده..گاهي وقتها گم ميشوي يعني خودت را گم مي كني اما وقتي كمي فكر مي كني و به خودت رجوع مي كني مي بيني هرگز در زندگيت نتوانستي كسي را نيش بزتي .اذيت كني و يا پا روي احساس كسي بزاري  اين كنش و منش و خط مش زندگيت بوده.وقتي بر مي گردي و به عقب نگاه مي كني ميبيني به ندرت كسي را پيدا مي كني كه مثل خودت هر حرفي مي زند از ته دل باشد . اره توي يك بغض و ناباوري توي يك برهوت كشنده و تلخ بي عاطفگي بيشتر ادمها گرفتارند .گرفتار دلخوشيهاي كاذب …از درون خالي و پوچ و انقدر گم كه با هيچ معيار انساني شايد جور در نياد . چطور مي توني سبز فكر كني و به ابي عشق بورزي ولي سياه ببيني…مثل يك دفترچه سفيد   دلت را سياه كنند .اگر حاليت نباشه  اگر چيزي بارت نباشه اگه بي خيال باشي تاسف نمي خوري …..اما واي به روزي كه مي بيني و مي فهمي   صبح كه چشمات را باز مي كني  دورو ورت چيزهايي را مي بيني   كه باور كردنش برايت امكان نداره نمي توني خيلي از اونها رو حزم كني    متاثر از ايني كه چرا توي اين دنياي كوچك    در اين چند روز زندگي كوتاه    كه توي  يك روز بي خبزي محض شروع مي شه و توي يك بي خبري محض تموم مي شه ادما اينجوري زندگي مي كنند  .هيچ جوابي هم ندارند كه قانعت كنند   دلت مي كيره هوس مي كني كه گريه كني   مي پيچي تو يه جاده خاكي يه راه خلوت و دور افتاده تو جايي كه شايد در سال يك نفر هم  به اونجا سر نزده توي گوشه دنج تنهايي   با خودت  با اون همه ادمهاي خوب و بد با تمام وابستگيهاي سبز و ابي    ميري تو خودت     بيشتر و بيشتر  ميگي يو ميگي   حرف مي زني و مي پرسي  اخه چرا؟                                                                                                                      

ولي تنها اين جاده ايست كه بيشتر ادمها سالي يكبار هم از ان عبور نميكنن..!                                            

ادمهايي كه يك عمر در جاده هاي شلوغو پر ازدهام خود خواهي  بي قيدي بي خيالي بي دغدغه از تمام نغمه هاي غم انگيز زندگي ديگران   تظاهر و ريا دارند  كجا دلشون هواي يه جاده خاكي بارونزده خلوت تنهايي رو مي كنه.

اما اخه تا اخر كه نمي توني تو اين جاده بموني خسته مي شي … از بي مهري بي محبتي از بي عاطفگي از شنيدن يك جمله قشنگ و واقعي كه حس كني از ته دل طرف زده شده  هر چه شنيدي كف سنگينش دروغ بوده . نه اينكه بد بين باشي نه  فقط از اينكه كمتر راست مي شنوي دلت مي گيره  مي گيره وميگيره و مطالبت دلگير ميشه.

مي دانيد دوستان من  فقط خواستم بگويم از قبل از قبل ترها از هميشه حتي از زماني كه در نامه هاي بدون مخاطب مي نوشتم و به اغوش دريا ميسپردم  تنها تر و غمگين ترم !                                                     

و سخت است چقدر سخت وقتي كه در اين كش و غوس  از خدا هم دلگير شوي و باز و باز بر مرداب خودت فرو بروي .گيج و مبهم لحظه هاي بديست وقتي كه براي فرار از بي حوصلگي و از افكار مشوش "…تو هم خودت را با مساعل زودگذر و از جنس عامه مشغول كني سخت است روحت را كه زماني طولاني همدم بزرگي ها بوده  به مساعل سطحي خو دهي" اما چه ميشود كرد.براي كسي كه در گرداب تفكرات خود غوطه ور است گريزي نيست.          

 

 

زمين                                                    

                               

در جستجوي كسي هستم كه تماي گرماي مرا براي همنفس شدن با من طلب كند

 

زمين اعلام امادگي خود را در همان ابتدا ابراز كرد و مرا پذيراي اغوش گرم خود شد.

 

ولي نميدانم چگونه زير خروارها خاك نفس بكشم تا زمين با من همنفس شود.

 

به اين فكر افتادم كه ايا مي شود به زمين اعتماد كنم.                               

 

ديگر مهلت تمام شده است و فصل به فصل را در روي زمين بدون همنفس سر

 

كرده ام به حرفهاي زمين فكر كردم و به او گفتم :تو چگونه با من همنفس    

 

 مي شوي ان هم با اين همه خاك  كه هيچ روزنه اي براي هوا نيست.   

 

او لبخندي تلخ به من زد و گفت من با تو همنفس نمي شوم ولي تمام همنفسهايت

 

را نشانت مي دهم كه چگونه ابرها را در چشمهايشان زنداني كرده اند و به روي قبر

 

تو ميبارند ...شايد يكي از اين ابرها واقعا براي تو ببارد و شايد هيچكدام...........

 

 

 

واژه بازی   

بیهوده داریم سایه بازی می کنیم

همیشه شروع نشان از خواستن نیست !

ازالفبای درس تا دل دل کردن  یک واژه

شاید  ، از همین دوستت دارم های معمولی

و نا گهان تو می روی

و ناگهان انتظار

تا تلنگری  ،  تا معجزه ایی

 تا شاید هم خداوندی

آنقدر ها هم که فکر می کنی رویایی نیست !!!!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 23:2  توسط محمود فشخامی | 
!!

                              

 

                                برای تویی که باور کن مرگ باور مو

 

باید برم ... باید شمعدونامو روشن کنم و آسمونو از نزدیک ببینم ... همه جا پرشده از آسمون ، از شب .... عکس آسمون وماه توکاسه آب هم قشنگه .... صورتم در آب به رقص در اومده ، چقدر رنگم پریده !!

یادت آمونمو بریده ... تو که قشنگترین حسرتمی ... تو که اولین بودی برای آخرینم ... تو که نشستم تا برای اولین و آخرین بار بیای بگی آخرین شدم برای اولینت ... دیگه چی بگم که تویی و کلمه و خداوند ....

از پشت موهای آشفته ام ماه را دیدم ... کاسه ترک برداشت . از این همه طاقت و صبوری من ... امشب از جنس فریادم از جنس نیاز ... شایدم سهم من امشب از آسمون بازهمون سپیده ماه باشه ...

 

دلم میخواد فریاد بزنم ... چقدر تو این کاغذای بی صدا فریاد زدم ولی کسی صدا مو نشنید ... فریادم آنقدر بی صدا است که حرمت سکوت شب رو نمی شکونه ... امشب همدوش  تاریکی ام  ... فریاد به هر تاریکی که منو به این سختی به آغوش گرفته ....

چقدر طولانیه  امشب ... چیزی رو نمی فهمم ... خاطراتمو دوباره مرور می کنم ... لبخندم تمام تنمو گرم میکنه ... چقدر شیرینه ... طعم خوب دوست داشتن مگه نه ؟ ... چشمام تار شده ... من مثل طراوت پریده یک گلدون خالی ام ... میرم گل سرخ باغچمو را بچینم بزارمش کنار حسرتم تابهش رنگی بدم ...

 

 شـب یلـدا

 دیگر نه من گره ای به گره هایمان اضافه کنم

نه تو خشتی روی این دیوار بی دوام بگذار

که همه دنیا زیر پاهایمان می لرزد

فقط به احترام واژه های خشک و تکیده احساسمان

یادگاری بر ورق های بی جان می کشیم

که امروز تنها گواه انسانهای بیدار است

تو از یلدای ما می نویسی و من از سبزی چشمهایت

تو از الفبای من  حرف بر می داری تا به پایان برسم

و من میان خلا حروفت از نوجان می گیرم

من به پنج حرف تو آغاز می شوم « .  .  .  .  . »

وتو از پنج حرف من گریان ..... « م . ح . م . و . د »

من در میان خطوط در هم و بر هم دنیایت ایمان میاورم

به آغازی که از هر پایانی بی انتهاتر است

و به سرمایی که از هر زمستانی بیرحم تر است !

 که من دراین نقطه تنهایی از ترس فرداها

به دیوار قصه ها پناه آورده ام ... 

شبهایت همچنان یلدا باران باد


 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 17:29  توسط محمود فشخامی | 
!!

 

 

باور كنيد

همه چيزامن و امان است...

نه انگشتان من نشاني از بغض ديشب به دل دارند

ونه چشمهايم سرود غربت ميخوانند

و نه ديگر اوايي فرياد سكوت شب هنگام سر ميدهد

اينجا در اين نقطه از بي قانون ترين روابط دنيا

وقتي لبهاي من به شيريني نامي رستگار مي شوند

ديگر نه من گله اي از پاييز دارم...

ونه دستان من نشاني از غارت زمستان بر چهره خود..

همه هستيم از چرخش يك نام بر ورقهايم زنده ميشود

و من اينبار به خاطر تو و دنيايت لب بر ميچينم

و جاده بي صدايي ها را بر ميگزينم

چراكه ديگر صدايي قادر به گفتن حرفهاي من نيست

من خانه نشين اولين قدم شطرنج تو هستم...

اما اگر...

اما اگر تو نقاش پنجمين فصل باشي

من هم قول مي دهم بينهايت دنيا را به اولين خط خود وصل كنم

بگذار ساده تر بگويم...بي پرده و بي ابهام تر

امروز واژه من از تجسم چشمهايت در اينه جاري ميشود.

چشمهايي كه هيچ افقي از فرداها به تصوير نميكشد

و تنها مسيري از بي صداترين گذشته ايست كه امروز...

كه امروز ميان واژه ها گم ميشود!


 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 11:3  توسط محمود فشخامی | 
!!

 

بهونه کال

 

 

 

دوست دارم واژها کمی استراحت کنند . دلم نمی خواد وقت تو را بگیریم . اما مگر عطر تو می گذارد ؟ مگر واژه ها می خوابند ؟ هرشب به خوابم می آیند . دیشب خوابشان را دیدم ... 

زیباترین واژه هایم در دره ای عمیق افتاده بودند و نگاه غریبانه آنها مرا به دهان گشاد وخوفنانک دره می کشاند ...

 و روی پیشانی زخمی واژه ها ... خونابه نام تورا رج زده بود ... دنیای غریبی است .

 

 

آره ....

تقصیر دلم نیست نگات زیباست ... نگاهی که به آسمونی منو از من ربود ... بیا پرنده من ... چشمای من آسمونت ... اینهمه آسمون که تا زمین چیده شده ... بیا و بنشین و پرگیر جای اوج گرفتن تو آسمونه  تو زمین نیست .

ای تنها ترین گمشده ام ... چشمانم خسته است... لحظه های بی رحم پی در پی هم می گذرند برای انتظاری تلخ !!!  نه انتظاری شیرین ... انتظارم دیگه رو به پایانه ...

امان از لحظه ها که صدای نفست رو از من باز پس می گیرن ... یک روز دیگه گذشت ... بدون تو ... بدون تو ... چه عبارت سنگینی .... چه حجم سنگینی ... چه درد سنگینی . هیچ جوابی ندارم برای خودم ... فقط از لابه لای پرده اشک بهش خیره میشم ... چی بگم وقتی خودمم باور ندارم . میگم فراموش کن .... میگم چه جوری ؟ وقتی همه جا خاطره ست" 

و قتی صداش ... مهربونیاش ... یادش ... خندش ... حرفاش ... توی فکرم مدام تکرار میشن ... این درست مثل اینکه حافظه م رو خاک کنم. مکه میشه ؟

در کنار تو بودن و تو رو داشتن دیگه برام غیر باوره ... همدم ابری ترین ایامم فراموشم اگر کردی خیالی نیست ، خدا کنه فراموش نشی ... مطمئن باش و برو ضربه ات کاری بود به دلم ... دلی که لحظه ای بی تو بودن ندید ... !!! میدونی ... ؟

دیشب تو عمق سکوت تنهایهام ... دلم برای خودم سوخت و خاکستر شد برای دلی که هیچ ظلم و جفایی نکرد و هیچ کس را نیازرد اما خود ، ظلم و جفا دید و شکست و خرد شد ، برای دلی که نمی دونست نباید دل ببنده ... !!! وقتی که از تو می نوشتم ، فهمیدم که عشق یعنی مرگی تازه ... و من عاشق شدم و مردم ...

سیاهی شب رو با لغزش اشکام برروی گونه هام حس کردم وحاصل عشقمو دروغی بیش ندیدم اما باز موندم ... بازم نوشتمو می نویسم ... و تو رو رها نکردم و نمی کنم ... 

شب و روز به تو فكر كردم و فهميدم كه ديگه وجود ندارم چون كه منو نابود كرده بودي ومن اين نابودي را عشق ميدونستم عشقي كه در دل من با من با درد و رنج جوونه زد ، غنچه داد ، گل داد و هنوز هم برام  مقدس وزيباست . من عشقوستايش ميكنم و ايمان دار م كه هيچ چيز نميتونه بين منو تو جدايي بندازه تو در حالي كه با من نیستي ولي هر لحظه ، ثانيه به ثانيه با من هستي . تنها یی رو با تو دوست دارم و به ياد تو همسفر لحظه هاي خبيس و خسته دلم ميشم بي تو لحظه هاي زندگيم پوچ و بي رنگه و بودن بدون يادت ،   سرد و خاكستريه كاش نگاهت رو از من دريغ نكني كه جز تو تكيه گاهي ندارم بعد از رفتن تو نمي دونم از كجا شروع كنم . كدوم درد مو بگم ، بي تو بود نمو چه جوري بيان كنم مي دونم همه اين حرفا همش بيهودست ديگه تو رفتي .

 

من يه روزي تو رو تو انزواي خودم زمزمه ميكنم و وقتي كه باور كردم رفتنتو ..!!! خودمو تو خودم دفن ميكنم وقتي صبح با تو آغاز نمي شه بهتر كه آغاز بميره و پايان بشه.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 10:7  توسط محمود فشخامی | 
!!

 

 


 


 


با کدامین بهانه می آیی ؟که دلم از دست دلت ، دلخون است


دلم از خنجر مژگان سیه چرده تو


زخم دارد به جگر ،


بغض دارد به گلو ،


نیزه ها در پهلو ...


با کدامین بهانه می آیی ؟ که باز آمدنت  ، شبیه ماندن نیست ...


شبیه شعرهای عاشقانه خواندن نیست ...


با کدامین بهانه می آیی ؟


که این آمدنت .... مثل رفتنت ... گلبرگهای دلم را پرپر می کند ...


از همان راه که آمدی ای نفسم آرام و بی بهانه برگرد .


 


 


 


 


« یادم تو را فراموش »


 


میدونی از کدوم روز


اسیرت شدم


آره یاد م تو را فراموش


میدونی که اسیر شدم


اسیر تو تنها ییام


تو دستای سرد تو


تو قفس بهونه هام


تو نوشتن کتاب .....


که همه از تو شکل گرفته


اینجا خیلی سرده .... تاریکه کمکم کن


آره ... هنوز دوست دارم ...


آره ...


رسوا شدم "


دوست داشتم نمی دونستی نمی خواستم بدونی ، که بازم دوست دارم .... !


سوگند می خورم هنوز هم و هیچگاه نخواهی دونست کـــــــــــــــــــــــــــه


چقدر دوست دارم


آره ...


برای رسوائی بازهم دنبال بهونم ...


من که همه زندگیم  در تو خلاصه می شه در این عصر فراموشی خلاصه ها  رو هم برای خاطرت از یاد می برم ...


میدونی : برگ از درخت سیر میشه پاییز بهونه است و چه ساده برگی به روی زمین افتاد ...  تو صدای گریه اش را میشنوی ؟ نمیشنوی ؟؟ !!


 


 


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 21:22  توسط محمود فشخامی | 
!!

 

 

حقیقت این است

 

من از عاشقانه های زمستان و بهار سطری دزدیدم

سرمستم که سر فصل را دزیدم

در نگاهی ...

امروز اگر هستم برای بیهوا خواستن هاست

فردا میتوانم دلیل عاشقانه های زمین و آسمان باشم

حتی میتوانم به روی سنگفرش زمان

نقاش پنجمین فصل باشم

فصلی به نام تو...

با تو یا بی تو...توفیری نمیکند

این افق به خط سوم یا به حس اول تا بینهایت ادامه دارد...

اما

نمیدانم چرا کلاغ سیاه بخت زمان های گذشته

همچنان تکرار میکند که...

«کار از کار گذشته...»

 

 

 

......

 

گمان میکردم با خالی کردن واژه هایم از دفترت میتوانم از نو شروع کنم

اما..........

الفبایم بی تو حرفی برای نوشتار ندارد

اعدادم بی تو رویی برای...

چرا دچار خلا شدم ...نمیدانم!

فقط میدانم امشب میخواستم میان سیلاب اشکهایت تهی شوم

کاش باز هم تو بودی و نواش دستهایت

و من  و غلتان اشکهایم...

بی تو نه تنها به مبدا که نه... به قولی به پایان نزدیکترم!

کجایـــــــــــــــــــــــــــی محبوبم؟!؟

 که من

«بی تو فصلها را قطره قطره میگریم»

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 23:58  توسط محمود فشخامی | 
!!
 

  برای مترسک تنها و دلتنگ

چه ناورانه نبودت را به نظاره نشسته ام
ديگر حساب روزها و ماهها را هم از ياد برده ام
روزي فرياد بر آوردي كه :
“ تا هميشه اينجا خواهم ايستاد “
و اين تنها جرم تو بود ، شكستن سكوت !
چه خوش خيال بودم من !
كه هر كس برود ، تو مرا تنها نخواهي گذاشت
اما افسوس كه سرنوشت چيز ديگري رقم زد
تو شدي مسافر غريب و بي مقصد
و من چشم انتظار جاده هاي متروك و بي سوار
از روزي كه رفتي
خاك هم ميل بارور شدن ندارد
بي تو اين مزرعه چيزي كم دارد
نمي دانم اين آدمها واقعاً نمي دانند
يا خود را به ندانستن زده اند !
واي به آن آدمكهاي آدم نما
كه تو را خالي از روح و احساس مي پنداشتند
خاك ، بغض هاي نيمه شب تو را شهادت داد
و اين بار آنها خود را به نشنيدن زدند !
حق با تو بود :
“چه اجبار بي علتي به بودن ، به ماندن “
تو كه نباشي
چرخش فصل ها بيهوده است
براي اين مزرعه خشك و بي محصول
چه فرقي دارد ، بهار يا پائيز ؟
جاي تو خالي
دل زمين و آسمان
آب و آفتاب را به دود مي آورد
حتي زاغ هاي بد تركيب اين مزرعه
دلتنگ شانه هاي استوار تو اند !
حالا تنها يادگار تو
در اين دشت بي انتها
فرياديست كه تا ابد
باد آن را همه جا با خود خواهد برد
“ و اين فرياد است كه مي ماند ، فرياد … “
حالا بيا تا امشب براي تو بگويم
كه دلم چقدر تنگ است …
چه خوب بود اگر مي توانستم پرواز كنم . چه خوب بود اگر مي توانستم بدانم آخر چرا بايد قلبهاي يكديگر را بشكنيم چرا بايد همديگر را آزار دهيم .
در حالي كه مي دانم در اين دنيا جز مشتي خاك چيز ديگري نيستيم .
..سرانجام خواهي يافت كه بايد دوست داشت و دوستي كرد كه لحظه ها پشت سر هم مانند عقربه هاي ساعت مي گذرند و زمان بي توقف به فرياد زندگي به جلو مي رود و انسانهاي خوب و مهربان در چنگال مرگ اسير مي شوند .
قطره گرانبهاي اشكي بر گونه انسانهاي رنجيده مي غلطد و گلها نيز با تمام زيباييهايشان رفته رفته پژمرده مي شوند …
آري همه چيز مي گذرد و تمام مي شود اما آنچه جاودان است دوستي ، محبت ، عشق است . كه همچون لطافت يك احساس تمام وجود ما را فرا مي گيرد و خاطراتش براي هميشه در قلب ما باقي مي ماند … !
ميان من و تو ديواري بود ، به بلندي جدايي ،به ضخامت دوري ، به طول نگاههاي من ، كه فاصله انداخته بود ميان ما ، افسوس كه نتوانستم عبور كنم از آن ، تا دستان گرم تو را در دستانم احساس كنم ، و جايگاه خود ببينم آغوش مهربان تو را   …
در پائيز مهر ، تك برگ گمشده در بادم ، كه داستان پريشان ام را واژه واژه براي خاك هجي مي كنم .
ما كه باغ بهارمان پژمرد ما كه پاي اميدمان فرسود ، بي تو ، از سوز عشق از كه نالم ؟
بي تو ، درمان درد از كه جويم ؟ بي تو ، رسم محبت از كه آموزم ؟ بي تو ياس و شمعداني خانه ات را به كدامين بهار بشارت دهم ؟

 

 

 

با تو تا بي نهايت

غلط املايي
وقتي تمام ورقه هاي من سرشار از نوشته هايي است ، كه تو از آن به غلط املائي ياد         مي كني ، وقتي سطر به سطر زير حروفم با خودكار قرمزت بيرحمانه خط مي كشي ، وقتي براي انشاء تمام نشده ام پايان مي زني ، وقتي تو را به نام مي خوانم و رخ از من مي گيري، ديگر چطور مي خواهي من معلم هزاران كودك پابرهنه بشوم ؟!
من كه هنوز سر سطر به دنبال واژه جديد گريه مي كنم ! من كه خود هنوز غرق واژه هاي غلطي هستم ، كه تو هر بار از سر بي حوصلگي آنها را تصحيح مي كني ! من كه هنوز در كوچه پس كوچه هاي اين شهر غريب آواي عدالت  سر مي دهم ، نه … نه   … يا من هنوز كودكم ، يا تو هنوز باور نكرده اي پشت اين تل شني ، باز هم انسانهايي هستند كه باور دارند خورشيد هميشه به يك جهت نمي تابد ! چه ميداني ، شايد آخر ين صفحه تقدير، ديدار سرد ما باشد ، پشت همين نگاههاي ساده اي كه امروز از آن مي گريزيم ! نه … براي بار آخر بيا درست ببينيم … و شايد يكبار درست بنويسيم . حال ديگر بهايي ندارد ، تو هزار بار بنويس دوستت دارم ، من هزار بار ورق مي زنم دوستت دارم … اما وقتي چكيده حرفهايمان به ورق هايمان رنگ دروغ مي گيرد ، ميلياردها بنويس دوستت دارم .. من     مي خوانم اما ميدانم كه باطل مي خوانم ! تو هنوز سر سطر در كمين واژه هاي تصحيح نشده من هستي ! نه اين احساس من است كه به برهوت مي رود … و تو همچنان پشت خطوط مبهم نگاه من شكار مي كني ، با نگاههايي كه امروز از سر ترس از آن مي گريزم ، تنها و خيره چشم مي دوزم .

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 23:37  توسط محمود فشخامی | 
!!
ساده تر می نویسم
بی پرواتر .... گفتم تبعیدی بودم
به جرم بودن واژه هوس در شعرهای بی پروایم
عزم سفر کردم ؛
چرا که قافیه های هوس برای غزل های گاه و بیگاهم ،
بیش از اندازه فریاد مستی می کرد و
اما تو بی امان بریده و صدای من بی امان خشکیده بود
دیگر نه حنجره ای داشتم برای فریاد
و نه واژه ای برای نوشتار !
باور کن دیگر نه حرص واژه ها مرا به جنون می کشید
و نه آشتفشان وجود به ظاهر آرام تو ...
تنها می خواهم کمی زودتر از اینها به خانه بازگردم
به انتهای نقطه آغاز تو ...
بازهم می خواهم معلم هزاران کودک بی نوایی شوم
که مرا به نام کوچک می خواند ... « محمود  .... »
محمود ، واژه کم شده قاموس تو ...
کوتاه تر می نویسم ؛
می ترسم از سر بی واژگی به خواب بروی
می ترسم لبهایم ، ترک خورده تر از آن باشد
که باز هم آرام تو را از خواب بگیرم ...

و دستهایم سردتر از آن که به نوازش گیسوانت قد علم کند
بگذار همانند تولدم میان واژه ها
اینبار میان همین واژه ها تهی شوم
باور کن اگر می گویم
شوق ترسناکی درونم زبانه می کشد عجیب نیست .
همان صدای غریب مرا به نام می خواند
همانند تو .... « محمود ... »
و من از همه دنیا تهی می شوم ...
می ترسم از همگان این دوایر گنگ !

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 22:22  توسط محمود فشخامی | 
!!

دستامو بو می کنم بوی خونه ؟ ..... نه .... بوی خاکه ؟ نه ..... صبر کن .... بوی موندگیه .... بوی ، تعفن .... فهمیدم ... بوی تنهاییه ... شامه ام رو پر می کنم از تنهایی و در سینه حبسش می کنم تا تنها بمونه .... تنهایی روحس می کنم تا تنها برای من بمونه .... آ ه ه ه ه ه ه ه  ای تنهایی از تو چی بگم ؟ که تو منی و من تو !!
راستی امشب اینجا ضیافته !! باید حیاط آب پاشی کنم ... امشب خورشید همدوش سحر تا  هم آغوشی نور پرواز می کنه گرد تو می چرخه و در من تموم میشه ... پشت دیوار ! مرگ از روزنه ای داره منو نگاه می کنه ...
آره من دیگه تنها نیستم . بغض ، حسرت ، امید ، انتظار ، خاطره ، اشک و در آخر مرگ شیرین ... امشب چه شب جمعه ای هست اینجا ... همه هستند ... بنوازید و بخوانید ... بردی از یادم / دادی بر بادم / با یادت شادم ...
باید برقصیم ... همه باهم و در آغوش هم ... چه هم آغوشی زیبایی .... خون در آغوش تن ... من در آغوش تنهایی ... اشک در آغوش صبر ... عشق در آغوش غم ... شب هم در آغوش سکوت .... امید در آغوش انتظار ... خاطره در آغوش حسرت ... و نگاهم در آغوش مرگ ... باید از این سر مستی فریاد شادی بزنم ، ولی بغض نمیزاره ، نفسم تنگ اومده خدایا : چی شده ؟ آره !!
« در جمع من و این بغض بی قرار جای تو خالیه »
الهی ! راز دل گفتن دشوار است و نگفتن دشوارتر ...
الهی ! چگونه خاموش باشم که دل در جوش و خروش است و چگونه سخن گویم که خرد مدهوش و بیهوش است ...
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 14:1  توسط محمود فشخامی | 
!!

هر چه از الفباي تو حرفي برمي دارم تا تمام شوي
انگار بي محاباتر از هميشه
لابه لاي اين همه خطوط مبهم و واژه نديده دوباره از سر سطر آغاز مي شوي
با اين همه هنوز هم به تندي تند يك حس عاشقانه مثل هميشه دوستت دارم
اما باور كن نمي دانم به كجاي اين قصه بايد عادت كنم
وقتي تو عاقبت مي روي و من دوباره در هيچ گم مي شوم .
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 23:49  توسط محمود فشخامی | 
!!

تو سردی مثل آفتابی که مرده باشد

سردی مثل زمستان

مثل غمناک ترین روزهای پائیز

مثل روح سردی که می د مید در نگاه هایمان

من داغم ... من گرمم ... سرد نبوده ام ... با زمستان یکی نبوده ام

دختر پائیزم اما ... باد پائیزی نبوده ام

سردی تو برگهای مرا می لرزاند

سردی تو مرا می ترساند

آفتاب در غروب خفته من ...

به من بگو

او که بود که ما را از هم دزدید؟

مرا زیر برگها مدفون کرد و تو را زیر برفها

بر من طلوع کن

دوباره آفتابم باش