![]() |
![]() |
|
|
با جوی نقره مهتابش که تا بیکران پیداست...یه پنجره که اونطرفش پر ازتلاطم سکوته... یه دیوار که با یه سایه عجیب که بوی زبری میده... داره بوی دستات میاد دوباره... سیب تو رو شستم جاش امنه تو گنجه گذاشتم... وای بازم داشت یادم میرفت شمعدونا منتظرند...ولی امشبو شمعی روشن نميکنم به احترام اون برق چشات محفلو غرق ستاره ميکنم ... من و مهتاب و شبنم و يادت ...الان خدا هم با ماست ... با اين که ازم دوری ولی باور کن الان کنارمی.... من صدای نفساتو میفهمم باور کن...... من ناله دستهامو به خاطر نداشتنت حس میکنم... پچ پچ نگاهمو واسه رسیدن به نگاهت میشنوم... ده دقيقه سكوت به احترام این شب قشنگ وای که الان شمعدون اتاقم داره بهت حسودی ميکنه نميدونی چه شبيه... فقط گرمی نفسات ميتونه تا ابدبه اون روح بدمه ... آره ميدونم ديونه شدم... ...تا حالا به دستات دقت کردی... میدونی چه دستای افسون گری داری...خوب بهش نگاه کن خطهای کف دستات که جاده های رسیدن به آسودگی وچین ملایمش حس آرامش ... کشیدگیش نشونه سخاوتت وابریشم جادهاش حس قدرت تو ونیازدر منه و در انتها دستهای جادوییت جای امن زندگی است... یه چیزی رو میدونی ...شبا که تو خوابی پروانه تو دستات آشیونه میکنه اینو مهتاب به من گفت... چقدر سرده... خدا هم مثل من و مهتاب تنهاست...تو اعماق سرد و تاریک خودم قدم میزنم جایی که دیگه انگارهیچی نمیتونه گرمش کنه... اخه دریچه هاش گم شدن ...آخه کنارم نیستی...چشمام بازه... خیره است ولی به جایی نگاه نمیکنه ... توی دوتا چشمام دوتا اشک بازی میکنن ...اخه بازم نیستی... تو نگاه بی نگاهم گناهی شیرین و در وجود بی وجودم شرار ابلیس میرقصه واسه اینکه نیستی ... دست های چروکیده ی ابهام، ریشخندی نثارم میکنه ...میدونم ......نیستی...وااااااااااااااااااااااااااااااااااای... چه درد سنگینی برای تحمل دلم... شاید خودتم ندونی از کی اومدی ...راستش خودمم نفهمیدم مثل کسی که همیشه باهات زندگی کرده ... با تو بوده و نفس میکشیده نمیدونم چه حسی چه انتظار شیرینی منو تا اون روز نگه داشت... تنها، اميدی که تو دست داشتم که مدام میفشردمش؛چه قدر واسش لحظه شماری کردم تا بی بهونه نباشم ... اون روز یه روز معمولی نبود...تولد تو تولد یه دنیا وتولد اوج گرفتن من تو یه حس غریب که سالها زیر چهره ام خاکش کرده بودم... مهم نیست که چقدر از اون روز گذشت چقدر دوام داشت این مهمه که در دلم چیزی گذشت که برای همیشه موند... دیگه وقتشه بهم بگی بیخیال مشتی............
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 15:3 توسط م |
![]() |
|
مي نويسم براي شما تا راز مطالبم را دريابيد و بدانيد چرا قلمم غمگين شده..گاهي وقتها گم ميشوي يعني خودت را گم مي كني اما وقتي كمي فكر مي كني و به خودت رجوع مي كني مي بيني هرگز در زندگيت نتوانستي كسي را نيش بزتي .اذيت كني و يا پا روي احساس كسي بزاري اين كنش و منش و خط مش زندگيت بوده.وقتي بر مي گردي و به عقب نگاه مي كني ميبيني به ندرت كسي را پيدا مي كني كه مثل خودت هر حرفي مي زند از ته دل باشد . اره توي يك بغض و ناباوري توي يك برهوت كشنده و تلخ بي عاطفگي بيشتر ادمها گرفتارند .گرفتار دلخوشيهاي كاذب …از درون خالي و پوچ و انقدر گم كه با هيچ معيار انساني شايد جور در نياد . چطور مي توني سبز فكر كني و به ابي عشق بورزي ولي سياه ببيني…مثل يك دفترچه سفيد دلت را سياه كنند .اگر حاليت نباشه اگر چيزي بارت نباشه اگه بي خيال باشي تاسف نمي خوري …..اما واي به روزي كه مي بيني و مي فهمي صبح كه چشمات را باز مي كني دورو ورت چيزهايي را مي بيني كه باور كردنش برايت امكان نداره نمي توني خيلي از اونها رو حزم كني متاثر از ايني كه چرا توي اين دنياي كوچك در اين چند روز زندگي كوتاه كه توي يك روز بي خبزي محض شروع مي شه و توي يك بي خبري محض تموم مي شه ادما اينجوري زندگي مي كنند .هيچ جوابي هم ندارند كه قانعت كنند دلت مي كيره هوس مي كني كه گريه كني مي پيچي تو يه جاده خاكي يه راه خلوت و دور افتاده تو جايي كه شايد در سال يك نفر هم به اونجا سر نزده توي گوشه دنج تنهايي با خودت با اون همه ادمهاي خوب و بد با تمام وابستگيهاي سبز و ابي ميري تو خودت بيشتر و بيشتر ميگي يو ميگي حرف مي زني و مي پرسي اخه چرا؟ ولي تنها اين جاده ايست كه بيشتر ادمها سالي يكبار هم از ان عبور نميكنن..! ادمهايي كه يك عمر در جاده هاي شلوغو پر ازدهام خود خواهي بي قيدي بي خيالي بي دغدغه از تمام نغمه هاي غم انگيز زندگي ديگران تظاهر و ريا دارند كجا دلشون هواي يه جاده خاكي بارونزده خلوت تنهايي رو مي كنه. اما اخه تا اخر كه نمي توني تو اين جاده بموني خسته مي شي … از بي مهري بي محبتي از بي عاطفگي از شنيدن يك جمله قشنگ و واقعي كه حس كني از ته دل طرف زده شده هر چه شنيدي كف سنگينش دروغ بوده . نه اينكه بد بين باشي نه فقط از اينكه كمتر راست مي شنوي دلت مي گيره مي گيره وميگيره و مطالبت دلگير ميشه. مي دانيد دوستان من فقط خواستم بگويم از قبل از قبل ترها از هميشه حتي از زماني كه در نامه هاي بدون مخاطب مي نوشتم و به اغوش دريا ميسپردم تنها تر و غمگين ترم ! و سخت است چقدر سخت وقتي كه در اين كش و غوس از خدا هم دلگير شوي و باز و باز بر مرداب خودت فرو بروي .گيج و مبهم لحظه هاي بديست وقتي كه براي فرار از بي حوصلگي و از افكار مشوش "…تو هم خودت را با مساعل زودگذر و از جنس عامه مشغول كني سخت است روحت را كه زماني طولاني همدم بزرگي ها بوده به مساعل سطحي خو دهي" اما چه ميشود كرد.براي كسي كه در گرداب تفكرات خود غوطه ور است گريزي نيست.
زمين در جستجوي كسي هستم كه تماي گرماي مرا براي همنفس شدن با من طلب كند
زمين اعلام امادگي خود را در همان ابتدا ابراز كرد و مرا پذيراي اغوش گرم خود شد.
ولي نميدانم چگونه زير خروارها خاك نفس بكشم تا زمين با من همنفس شود.
به اين فكر افتادم كه ايا مي شود به زمين اعتماد كنم. ديگر مهلت تمام شده است و فصل به فصل را در روي زمين بدون همنفس سر
كرده ام به حرفهاي زمين فكر كردم و به او گفتم :تو چگونه با من همنفس
مي شوي ان هم با اين همه خاك كه هيچ روزنه اي براي هوا نيست.
او لبخندي تلخ به من زد و گفت من با تو همنفس نمي شوم ولي تمام همنفسهايت
را نشانت مي دهم كه چگونه ابرها را در چشمهايشان زنداني كرده اند و به روي قبر
تو ميبارند ...شايد يكي از اين ابرها واقعا براي تو ببارد و شايد هيچكدام...........
واژه بازی بیهوده داریم سایه بازی می کنیم همیشه شروع نشان از خواستن نیست ! ازالفبای درس تا دل دل کردن یک واژه شاید ، از همین دوستت دارم های معمولی و نا گهان تو می روی و ناگهان انتظار تا تلنگری ، تا معجزه ایی تا شاید هم خداوندی آنقدر ها هم که فکر می کنی رویایی نیست !!!!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 23:2 توسط م |
![]() |
|
باید برم ... باید شمعدونامو روشن کنم و آسمونو از نزدیک ببینم ... همه جا پرشده از آسمون ، از شب .... عکس آسمون وماه توکاسه آب هم قشنگه .... صورتم در آب به رقص در اومده ، چقدر رنگم پریده !! یادت آمونمو بریده ... تو که قشنگترین حسرتمی ... تو که اولین بودی برای آخرینم ... تو که نشستم تا برای اولین و آخرین بار بیای بگی آخرین شدم برای اولینت ... دیگه چی بگم که تویی و کلمه و خداوند .... از پشت موهای آشفته ام ماه را دیدم ... کاسه ترک برداشت . از این همه طاقت و صبوری من ... امشب از جنس فریادم از جنس نیاز ... شایدم سهم من امشب از آسمون بازهمون سپیده ماه باشه ... دلم میخواد فریاد بزنم ... چقدر تو این کاغذای بی صدا فریاد زدم ولی کسی صدا مو نشنید ... فریادم آنقدر بی صدا است که حرمت سکوت شب رو نمی شکونه ... امشب همدوش تاریکی ام ... فریاد به هر تاریکی که منو به این سختی به آغوش گرفته .... چقدر طولانیه امشب ... چیزی رو نمی فهمم ... خاطراتمو دوباره مرور می کنم ... لبخندم تمام تنمو گرم میکنه ... چقدر شیرینه ... طعم خوب دوست داشتن مگه نه ؟ ... چشمام تار شده ... من مثل طراوت پریده یک گلدون خالی ام ... میرم گل سرخ باغچمو را بچینم بزارمش کنار حسرتم تابهش رنگی بدم ...
دیگر نه من گره ای به گره هایمان اضافه کنم نه تو خشتی روی این دیوار بی دوام بگذار که همه دنیا زیر پاهایمان می لرزد فقط به احترام واژه های خشک و تکیده احساسمان یادگاری بر ورق های بی جان می کشیم که امروز تنها گواه انسانهای بیدار است تو از یلدای ما می نویسی و من از سبزی چشمهایت تو از الفبای من حرف بر می داری تا به پایان برسم و من میان خلا حروفت از نوجان می گیرم من به پنج حرف تو آغاز می شوم « . . . . . » وتو از پنج حرف من گریان ..... « م . ح . م . و . د » من در میان خطوط در هم و بر هم دنیایت ایمان میاورم به آغازی که از هر پایانی بی انتهاتر است و به سرمایی که از هر زمستانی بیرحم تر است ! که من دراین نقطه تنهایی از ترس فرداها به دیوار قصه ها پناه آورده ام ... شبهایت همچنان یلدا باران باد
|
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 17:29 توسط م |
![]() |
|
باور كنيد همه چيزامن و امان است... نه انگشتان من نشاني از بغض ديشب به دل دارند ونه چشمهايم سرود غربت ميخوانند و نه ديگر اوايي فرياد سكوت شب هنگام سر ميدهد اينجا در اين نقطه از بي قانون ترين روابط دنيا وقتي لبهاي من به شيريني نامي رستگار مي شوند ديگر نه من گله اي از پاييز دارم... ونه دستان من نشاني از غارت زمستان بر چهره خود.. همه هستيم از چرخش يك نام بر ورقهايم زنده ميشود و من اينبار به خاطر تو و دنيايت لب بر ميچينم و جاده بي صدايي ها را بر ميگزينم چراكه ديگر صدايي قادر به گفتن حرفهاي من نيست من خانه نشين اولين قدم شطرنج تو هستم... اما اگر... اما اگر تو نقاش پنجمين فصل باشي من هم قول مي دهم بينهايت دنيا را به اولين خط خود وصل كنم بگذار ساده تر بگويم...بي پرده و بي ابهام تر امروز واژه من از تجسم چشمهايت در اينه جاري ميشود. چشمهايي كه هيچ افقي از فرداها به تصوير نميكشد و تنها مسيري از بي صداترين گذشته ايست كه امروز... كه امروز ميان واژه ها گم ميشود! |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 11:3 توسط م |
![]() |
|
بهونه کال
دوست دارم واژها کمی استراحت کنند . دلم نمی خواد وقت تو را بگیریم . اما مگر عطر تو می گذارد ؟ مگر واژه ها می خوابند ؟ هرشب به خوابم می آیند . دیشب خوابشان را دیدم ... زیباترین واژه هایم در دره ای عمیق افتاده بودند و نگاه غریبانه آنها مرا به دهان گشاد وخوفنانک دره می کشاند ... و روی پیشانی زخمی واژه ها ... خونابه نام تورا رج زده بود ... دنیای غریبی است .
آره .... تقصیر دلم نیست نگات زیباست ... نگاهی که به آسمونی منو از من ربود ... بیا پرنده من ... چشمای من آسمونت ... اینهمه آسمون که تا زمین چیده شده ... بیا و بنشین و پرگیر جای اوج گرفتن تو آسمونه تو زمین نیست . ای تنها ترین گمشده ام ... چشمانم خسته است... لحظه های بی رحم پی در پی هم می گذرند برای انتظاری تلخ !!! نه انتظاری شیرین ... انتظارم دیگه رو به پایانه ... امان از لحظه ها که صدای نفست رو از من باز پس می گیرن ... یک روز دیگه گذشت ... بدون تو ... بدون تو ... چه عبارت سنگینی .... چه حجم سنگینی ... چه درد سنگینی . هیچ جوابی ندارم برای خودم ... فقط از لابه لای پرده اشک بهش خیره میشم ... چی بگم وقتی خودمم باور ندارم . میگم فراموش کن .... میگم چه جوری ؟ وقتی همه جا خاطره ست" و قتی صداش ... مهربونیاش ... یادش ... خندش ... حرفاش ... توی فکرم مدام تکرار میشن ... این درست مثل اینکه حافظه م رو خاک کنم. مکه میشه ؟ در کنار تو بودن و تو رو داشتن دیگه برام غیر باوره ... همدم ابری ترین ایامم فراموشم اگر کردی خیالی نیست ، خدا کنه فراموش نشی ... مطمئن باش و برو ضربه ات کاری بود به دلم ... دلی که لحظه ای بی تو بودن ندید ... !!! میدونی ... ؟ دیشب تو عمق سکوت تنهایهام ... دلم برای خودم سوخت و خاکستر شد برای دلی که هیچ ظلم و جفایی نکرد و هیچ کس را نیازرد اما خود ، ظلم و جفا دید و شکست و خرد شد ، برای دلی که نمی دونست نباید دل ببنده ... !!! وقتی که از تو می نوشتم ، فهمیدم که عشق یعنی مرگی تازه ... و من عاشق شدم و مردم ... سیاهی شب رو با لغزش اشکام برروی گونه هام حس کردم وحاصل عشقمو دروغی بیش ندیدم اما باز موندم ... بازم نوشتمو می نویسم ... و تو رو رها نکردم و نمی کنم ... شب و روز به تو فكر كردم و فهميدم كه ديگه وجود ندارم چون كه منو نابود كرده بودي ومن اين نابودي را عشق ميدونستم … عشقي كه در دل من با من با درد و رنج جوونه زد ، غنچه داد ، گل داد و هنوز هم برام مقدس وزيباست . من عشقوستايش ميكنم و ايمان دار م كه هيچ چيز نميتونه بين منو تو جدايي بندازه … تو در حالي كه با من نیستي ولي هر لحظه ، ثانيه به ثانيه با من هستي …. تنها یی رو با تو دوست دارم و به ياد تو همسفر لحظه هاي خبيس و خسته دلم ميشم … بي تو لحظه هاي زندگيم پوچ و بي رنگه و بودن بدون يادت ، سرد و خاكستريه … كاش نگاهت رو از من دريغ نكني كه جز تو تكيه گاهي ندارم … بعد از رفتن تو نمي دونم از كجا شروع كنم . كدوم درد مو بگم ، بي تو بود نمو چه جوري بيان كنم مي دونم همه اين حرفا همش بيهودست ديگه تو رفتي …. من يه روزي تو رو تو انزواي خودم زمزمه ميكنم و وقتي كه باور كردم رفتنتو ..!!! خودمو تو خودم دفن ميكنم … وقتي صبح با تو آغاز نمي شه بهتر كه آغاز بميره و پايان بشه.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 10:7 توسط م |
![]() |
|
با کدامین بهانه می آیی ؟که دلم از دست دلت ، دلخون است دلم از خنجر مژگان سیه چرده تو زخم دارد به جگر ، بغض دارد به گلو ، نیزه ها در پهلو ... با کدامین بهانه می آیی ؟ که باز آمدنت ، شبیه ماندن نیست ... شبیه شعرهای عاشقانه خواندن نیست ... با کدامین بهانه می آیی ؟ که این آمدنت .... مثل رفتنت ... گلبرگهای دلم را پرپر می کند ... از همان راه که آمدی – ای نفسم – آرام و بی بهانه برگرد .
« یادم تو را فراموش » میدونی از کدوم روز اسیرت شدم آره یاد م تو را فراموش میدونی که اسیر شدم اسیر تو تنها ییام تو دستای سرد تو تو قفس بهونه هام تو نوشتن کتاب ..... که همه از تو شکل گرفته اینجا خیلی سرده .... تاریکه کمکم کن آره ... هنوز دوست دارم ... آره ... رسوا شدم " دوست داشتم نمی دونستی نمی خواستم بدونی ، که بازم دوست دارم .... ! سوگند می خورم هنوز هم و هیچگاه نخواهی دونست کـــــــــــــــــــــــــــه چقدر دوست دارم آره ... برای رسوائی بازهم دنبال بهونم ... من که همه زندگیم در تو خلاصه می شه در این عصر فراموشی خلاصه ها رو هم برای خاطرت از یاد می برم ... میدونی : برگ از درخت سیر میشه پاییز بهونه است و چه ساده برگی به روی زمین افتاد ... تو صدای گریه اش را میشنوی ؟ نمیشنوی ؟؟ !!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 21:22 توسط م |
![]() |
|
حقیقت این است من از عاشقانه های زمستان و بهار سطری دزدیدم سرمستم که سر فصل را دزیدم در نگاهی ... امروز اگر هستم برای بیهوا خواستن هاست فردا میتوانم دلیل عاشقانه های زمین و آسمان باشم حتی میتوانم به روی سنگفرش زمان نقاش پنجمین فصل باشم فصلی به نام تو... با تو یا بی تو...توفیری نمیکند این افق به خط سوم یا به حس اول تا بینهایت ادامه دارد... اما نمیدانم چرا کلاغ سیاه بخت زمان های گذشته همچنان تکرار میکند که... «کار از کار گذشته...»
......
گمان میکردم با خالی کردن واژه هایم از دفترت میتوانم از نو شروع کنم اما.......... الفبایم بی تو حرفی برای نوشتار ندارد اعدادم بی تو رویی برای... چرا دچار خلا شدم ...نمیدانم! فقط میدانم امشب میخواستم میان سیلاب اشکهایت تهی شوم کاش باز هم تو بودی و نواش دستهایت و من و غلتان اشکهایم... بی تو نه تنها به مبدا که نه... به قولی به پایان نزدیکترم! کجایـــــــــــــــــــــــــــی محبوبم؟!؟ که من «بی تو فصلها را قطره قطره میگریم»
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 23:58 توسط م |
![]() |
|
برای مترسک تنها و دلتنگ چه ناورانه نبودت را به نظاره نشسته ام
با تو تا بي نهايت غلط املايي
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 23:37 توسط م |
![]() |
|
ساده تر می نویسم
بی پرواتر .... گفتم تبعیدی بودم به جرم بودن واژه هوس در شعرهای بی پروایم عزم سفر کردم ؛ چرا که قافیه های هوس برای غزل های گاه و بیگاهم ، بیش از اندازه فریاد مستی می کرد و اما تو بی امان بریده و صدای من بی امان خشکیده بود دیگر نه حنجره ای داشتم برای فریاد و نه واژه ای برای نوشتار ! باور کن دیگر نه حرص واژه ها مرا به جنون می کشید و نه آشتفشان وجود به ظاهر آرام تو ... تنها می خواهم کمی زودتر از اینها به خانه بازگردم به انتهای نقطه آغاز تو ... بازهم می خواهم معلم هزاران کودک بی نوایی شوم که مرا به نام کوچک می خواند ... « محمود .... » محمود ، واژه کم شده قاموس تو ... کوتاه تر می نویسم ؛ می ترسم از سر بی واژگی به خواب بروی می ترسم لبهایم ، ترک خورده تر از آن باشد که باز هم آرام تو را از خواب بگیرم ... و دستهایم سردتر از آن که به نوازش گیسوانت قد علم کند |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 22:22 توسط م |
![]() |
|
دستامو بو می کنم بوی خونه ؟ ..... نه .... بوی خاکه ؟ نه ..... صبر کن .... بوی موندگیه .... بوی ، تعفن .... فهمیدم ... بوی تنهاییه ... شامه ام رو پر می کنم از تنهایی و در سینه حبسش می کنم تا تنها بمونه .... تنهایی روحس می کنم تا تنها برای من بمونه .... آ ه ه ه ه ه ه ه ای تنهایی از تو چی بگم ؟ که تو منی و من تو !! راستی امشب اینجا ضیافته !! باید حیاط آب پاشی کنم ... امشب خورشید همدوش سحر تا هم آغوشی نور پرواز می کنه گرد تو می چرخه و در من تموم میشه ... پشت دیوار ! مرگ از روزنه ای داره منو نگاه می کنه ... آره من دیگه تنها نیستم . بغض ، حسرت ، امید ، انتظار ، خاطره ، اشک و در آخر مرگ شیرین ... امشب چه شب جمعه ای هست اینجا ... همه هستند ... بنوازید و بخوانید ... بردی از یادم / دادی بر بادم / با یادت شادم ... باید برقصیم ... همه باهم و در آغوش هم ... چه هم آغوشی زیبایی .... خون در آغوش تن ... من در آغوش تنهایی ... اشک در آغوش صبر ... عشق در آغوش غم ... شب هم در آغوش سکوت .... امید در آغوش انتظار ... خاطره در آغوش حسرت ... و نگاهم در آغوش مرگ ... باید از این سر مستی فریاد شادی بزنم ، ولی بغض نمیزاره ، نفسم تنگ اومده خدایا : چی شده ؟ آره !! « در جمع من و این بغض بی قرار جای تو خالیه » الهی ! راز دل گفتن دشوار است و نگفتن دشوارتر ... الهی ! چگونه خاموش باشم که دل در جوش و خروش است و چگونه سخن گویم که خرد مدهوش و بیهوش است ... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 14:1 توسط م |
![]() |
|
هر چه از الفباي تو حرفي برمي دارم تا تمام شوي انگار بي محاباتر از هميشه لابه لاي اين همه خطوط مبهم و واژه نديده دوباره از سر سطر آغاز مي شوي با اين همه هنوز هم به تندي تند يك حس عاشقانه مثل هميشه دوستت دارم اما باور كن نمي دانم به كجاي اين قصه بايد عادت كنم وقتي تو عاقبت مي روي و من دوباره در هيچ گم مي شوم . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 23:49 توسط م |
![]() |
|
||
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 17:27 توسط م |
![]() |
|
هیچ کس لیاقت اشکهای تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمی شود |
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 16:43 توسط م |
![]() |
|
برو... نگاهت نمی کنم عصیانت را به تماشا نخواهم نشست مرا با هر چه از من است رها کن و برو به پایکوبی خاطراتم در آغوش باد میرقصم ... میرقصم آرزوهایم... آرزوهایم... آرزوهایم را به پایت دفن کردم با تو نخواهم بود هرگز...هرگز این پایان ماست برو برو بازیچه باد که بازیچه ام خواندی تو بت بودی تورا شکستم رهایت کردم هیچ بودی ... هیچ تو شایسته غمهای من هرگز نبودی رهایم کن برو به آزادی رسیدی دلم میسوزد بمیرم برایت برای رویاهای بی سرانجامت تو اسیری اسیر پوچی یک خیال پوک چه خوشی با هیچ خوش باش که سرابت خواهد شکست باز خواهی گشت من نخواهم بود . |
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 16:35 توسط م |
![]() |
|
دستهایم را بر پوست سیاه شب می سایم یک خلاء تهی از زیستن محو می شوم در تاریکی بی تو مانده ام تنها دلم تنگ شده برایت و نوشتن برای توچقدر آسان است مثل قصه گفتن برای کبوترها وقتی برایشان دانه می پاشی مثل گوش دادن به آواز یکریز قناریها مثل پرواز کردن وقتی دو پا بر زمین داری مثل نگاه کردن و دیدن گوش دادن و شنیدن دلم برای سادگیهامان تنگ شده ساده بودن چه ساده بود وقتی که با تو جاری می شدم مثل دریا ... میدانی! دلم برای بی پروائی هامان تنگ شده وقتی که به یکباره روبروی هم عریان می کردیم تمام روحمان را ... دلم برای تو دلم برای من وقتی که با تو بود دلم برای یکی بودن هامان تنگ شده ... سفرت کوتاه است ــ اما ــ دلم به این کو تاهی ها عادت ندارد برگرد کنار من بی تو در خلاء مانده ام ...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 16:27 توسط م |
![]() |
حس يك اعدامي رو دارم كه نمي دونه به چه جرمي اعدام مي شده ! دستها و پاهايش بسته است وبه جاي چشم هايش ، دهانش رو بستند . فريادش به جايي نمي رسه و هيچ كس جواب نگاه ملتمسانه اش رو نمي ده ، خبري از دادگاه و قاضي نيست . |
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 11:35 توسط م |
![]() |
|
تو به روي من مي خندي و من به آبروي رفته |
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 11:31 توسط م |
![]() |
|
حق با تو بود: "چه اجبار بی علتی به بودن به ماندن" تو که نباشی چرخش فصلها بیهوده است برای این مزرعه خشک و بی محصول چه فرقی دارد بهار یا پاییز؟ جای تو خالی دل زمین و اسمان اب و افتاب را به دود می اورد حتی زاغ های بد ترکیب این مزرعه دلتنگ شانه های استوار تواند! حالا تنها یادگار تو در این دشت بی انتها فریادیست که تا ابد باد ان را همه جا با خود خواهد برد "و این فریاد است که می ماند فریاد..." حالا بیا تا امشب برای تو بگویم که دلم چقدر تنگ است... چه خوب است اگر میتوانستیم پرواز کنیم . چه خوب بود اگر میتوانستیم بدانیم که اخر چرا باید قلبهای یکدیگر را بشکنیم چرا باید همدیگر را ازار دهیم. در حالی که می دانیم در این دنیا جز مشتی خاک چیزی نیستیم. سرانجام خواهیم یافت که باید دوست داشت و دوستی کرد که لحظه ها پشت سر هم مانند عقربه های ساعت میگذرند و زمان بی توقف به فریاد زندگی به جلو میرود و انسانهای خوب و مهربان در چنگال مرگ اسیر میشوند.... |
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 10:38 توسط م |
![]() |
|
وقتی بعضی آدمها رو می بینی باید شکر کنی
وقتی یک چیزهایی نداری باید شکر کنی وقتی که هیچی نداری باید شکر کنی وقتی همچی داری باید شکر کنی وقتی شکر کنی خدا رو داری پس شکر گذار باش تا همیشه شاد باشی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 18:43 توسط م |
![]() |
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
mahmoodsdfs@yahoo.com
|